اول عذرخواهی به خاطر تاخیر در نوشتن خاطره به دلیل مشغولیت های زیاد کاری
جریان از آن سفرزیارتی مشهد مقدسی شروع شد که ویژه خواهران بود و تصمیم گرفتم به جای ثبت نام معمولی به صورت نامحسوس کاری کنیم که دخترهای بی حجاب و فراری از مباحث مذهبی به این سفر جذبب گردند.
البته ناگفته نماند که چندین نفر از خواهران مذهبی با روابط عمومی قوی از قبل سفر بصورت مخفی معین شده بودند تا در این سفر حضور داشته باشند وجاسوس ما باشند!!
البته جاسوس های من تفاوتهایی با تمام جاسوس های
دنیا داشتند:
1- حق خبر دادن از مشکلات اخلاقی و یا اتفاتی که بین دیگران می افتاد نداشتند.
2- حق نصحیت
کردن و یا برخورد تند
با کسی نداشتند.
3- فقط در جمع ها نفوذ می کردند، دوست می شدند و با رفتارهایشان و برخورد محبت آمیزشان
زیبایی های دین را به انها نشان می دادند.
اما قضیه اصلی از اینجا شروع شد که دو سه روزی بود در مشهد اقامت داشتیم، در سالن عمومی هتل در حال مطالعه بودم که متوجه شدم پنج نفر از دختران همسفر ما با وضعیت آرایش کرده بسیار نامناسب و پوشش مانتو بسیار بد می خواهند از هتل خارج شوند!
با تعجب سرگروه آنها که خودش از دیگران تابلوتر بود را صدا زدم! 
با تردید به طرف من آمد .فکر کنم آن لحظه خودش را برای برخورد تند
من آماده کرده بود.
من هم مثل کسی که هیچ اتفاقی نیفتاده
گفتم : (( فکر نمی کنم با این وضعیت ظاهری ، شما را به حرم اقا امام رضا (ع) راه بدهند.))
گفت: (( ولی ما حرم نمی خوایم بریم ،
می خوایم بازاربرویم برای خریدن عطر طبیعی.)) 
نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم، من این افراد را آوردبودم مشهدکه مثلا تحت تاثیر جو قرار گرفته و با عنایت اقا متحول شوند، حالا اینگونه بیرون بروتد باعث به گناه افتادن زائران حرم امام رضا در بازار می شوند.همان لحظه توسل دو سه ثانیه ایی به اقا پیدا کردم که یک لحظه گفت:
(( راستش حاج اقا ما چیزی از عطر طبیعی نمی دانیم می خواستیم از شما درخواست کنیم با ما بیایید ولی بچه ها ترسیدند
این حرف را به شما بزنیم یا وقت نداشته باشید یا عصبانی بشوید
بخاطر اینکه ما...))
یک لحظه پیش خودم گفتم : (( فرصت مناسبی
برای امر به معروف))
در جوابشان گفتم : (( من وقت دارم ولی مشکلی وجود دارد! اگر مشکل را به کمک شما حل کنم. برای خرید به یک فروشگاه معروف عطر فروشی به نام عطر سیدجواد می برمتان که مرغوترین عطرها رابخرید.))
از خوشحالی نمی دانست
چه عکس العملی نشان دهد بچه های دیگر گروه 5 نفره را ،صدا زد و قضیه را به انها گفت .
یکی از انها سوال کرد: (( خوب چه کمکی برای رفع مشکل شما از دست ما بر می اید ؟))
گفتم: ((مشکل اینجاست که من به هیچ وجه
نمی توانم با وضعیت پوشش فعلی شما ، همراه شما بیایم .))
هنوز حرف من تمام نشده سریع بطرف اتاقشان رفتند و پنج دقیقه بعد پنج دختر چادری برگشتند!
دیدم تنور حسابی داغ است
گفتم : ((اخه بازم یک مشکل دیگه است!))
با تعجب گفتند
چیه حاج آقا :(( قول می دهیم موهایمان از چادر بیرون نیاد!))
گفتم نه مشکل وضعیت آرایش شما است !؟ من نمی توانم با این وضعیت همراه شما بیایم!
قبول کردند و بالاخره با هر وضعیت بود وضعیت ظاهری آنها از مانتویی به چادری از 100درصد ارایش به 20 درصد کاهش پیدا کرد!
وارد بازار رضا شدیم! بازار حسابی شلوغ بود. من با فاصله چند قدمی جلوتر از خواهران حرکت می کردم که حساسیتی ایجاد نشود. تا رسیدن به عطرفروشی سید جواد باید نصف بازار رضا را می رفتیم!
در بین راه احساس کردم دستی به شانه های من برخورد می کند!
برگشتم دیدیم یکی جوانی حدودا 25 ساله با محاسنی بلند با اخم
و عصانیت
به من نگاه می کند !
بدون سلام یا مقدمه ایی رو کرد به من گفت: (( حاج آقا شما خجالت نمی کشی؟
)) این دیگه از اون حرفها بودا !!
گفتم : ((سلام علیکم ! خجالت ! خجالت برای چی؟!
)) داشتم شکه می شدم، توقف کردم خواهران که چند متری از من عقب بودند به من رسیدند گفتم: ((شما تشریف ببرید الان من می یام !))
با عصبانیت
ادامه داد : (( من تعجب می کنم شما چرا از امام رضا(ع) حیا نمی کنید!))
گقتم: (( عزیز من! اگر مشکلی پیش آمده بگویید تا حلش کنیم.))
گفت : ((
چه مشکلی از این بیشتر که زن و خانواده شما که پشت سر شما می آمدند با وضعیت آرایش کرده به بازار آمدند! شما چیزی به انها نمی گویید ! واقعا از شما که این لباس را می پوشید تعجب دارد!))
جان من، خواستی نظر بدهی بگو اگر تو این لحظه به جای من بودی چیکار می کردی!
واقعا نمی دانستم چه جوابی به این دوستی که نهی از منکر را بر خود واجب می دانست ولی عجول بود بدهم.
گفتم : (( اخه برادر من! عزیز من ! اول سوال بپرسید که این افراد چه نسبتی با من دارند و برای چه همراه من هستند بعد افراد را مورد اتهام قرار دهید!))
بدون معطلی گفت: ((
چه فرقی می کند.)) معلوم نبود از کجا من را تعقیب می کرده تا با وجود پنج و شش متر فاصله در بازار شلوغ رضا متوجه شده این افراد همراه من هستند!
گفتم: (( برادر من! این افراد، دخترانی هستند که چند نفرشان اولین بارشان هست چادر می پوشند حتی خانواده های انها هم مخالف پوشش هستند حالا من با زبان محبت تا این اندازه وضعیت پوشش ان را کامل کرده ام چرا عجولانه قضاوت می کنید و مردم را با این روش از دین فراری می دهید؟))
می دانید الان به یاد حرفهای مرحوم حضرت ایت الله مختاری (ره) افتادم که نقل می کرد: (( در محضر استادو مرجع بزرگوار شیعه حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره) بودیم . مردی لات و گردن کلفت مدتی بود حسابی دور اقا می چرخید و خودش را به حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره)نسبت می داد.
بطوری که همه فهمیده بودن این مرد لات مرید حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره)است .
اما یک روز که برای وضو به وضخانه رفته بودم، با کمال تعجب دیدم این مرد لات وضو می گیرد، وقتی به اطرافش نگاه می کند می بیند کسی نیست ،مس پا را روی کفش می کشد و حوصله ی کفش در اوردن ندارد!
برای همین با نارحتی تمام رسیدم خدمت حضرت ایت العظمی مرعشی نجف(ره)گفتم: اقا این مرد لاتی که همه مردم خبر دارند مرید شما شده، اینگونه وضو می گیرد، اگر کسی ببند برای شما زشت است ! حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره) لبخندی زد و گفت اقای مختاری! می دانم اینگونه وضو می گیرد! اما من با محبت نماز خوانش کردم اگر تو راست می گویی با محبت کفشش را از پایش بیرون آور. فقط مواظب باش از نماز فراریش ندهی!))