سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغات در پارسی بلاگ
آن که بى دانستن فقه به بازرگانى پرداخت خود را در ورطه ربا انداخت . [نهج البلاغه]
کل بازدیدها:----365042---
بازدید امروز: ----35-----
بازدید دیروز: ----80-----
جستجو:
خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا
  • درباره من
    خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا
    حاج اقا داودی نژاد
    سلام به شما دوستان خوبم من مسلم داودی نژاد کارشناس خانواده و دین هستم شماره موسسه پژوهشی من برای مشاوره حضوری 6-7274075-0511 است و در زمینه زوج درمانی ، مشاوره قبل از ازدواج ، زندگی بعد از طلاق ، اختلالات شخصیتی مشاوره می دهم کتابهای من شامل 1- رازهای ارتباط با جنس مخالف 2- سین جین های خواستگاری 3- رازهای تسخیر قلب همسر است مجموعه 300 عنوان آموزشی صوتی تصویری هم در مورد روانشناسی دینی دارم که بخشی از ان را می توانید در سایت دانلود رایگان کنید
  • لوگوی وبلاگ
    خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا

  • پیوندهای روزانه




  • فهرست موضوعی یادداشت ها
  • مطالب بایگانی شده
  • لینک دوستان من
    یا رب زابر هدایت برسان بارانی
    شهدای کوهسرخ مکی
    همسفر حاضری؟کوله پشتیت آماده‏ست؟
    مسافر
    انتظار
    عاشق آسمونی
    تکبیر
    دوستان همدم
    به نام وجود باوجودی که وجودبی وجودم زوجود با وجودش شده موجود
    مقالات مشاوره و روانشناسی و اختلالات روانی و رفتاری
    عشق الهی: نگاه به دین با عینک عشق و عاشقی
    نفحات
    یاس و آفتابگردونش
    کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
    .:: در کوی بی نشان ها ::.
    آشتی کنون با ...
    آخوندها از مریخ نیامده اند
    صفحات خط خطی
    طلبگی و دنیای عشق
    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
    اخلاق ، روان شناسی ، عقاید
    سلام بچه ها
    یاد داشتهای یک گل پسر
    استشهادی
    عمره دانشجویی_2 واحد
    برای اولین بار ...
    پاک دیده
    ستاد مردمی حمایت از تحریم کالاهای صهیونیستی
    آینه بیست در بیست
    آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
    مرواریدی در صدف
    مذهبی
    پیامبر اعظم
    ● بندیر ●
    احساس با تو بودن
    آدمک ها
    خط سوم
    در دانشگاه تهران چه می گذرد؟!
    .:: گاواره ::.
    قصه بچه بسیجی
    سوتک
    امیدزهرا
    تعقل و تفکر
    شیعه مذهب برتر

    پاییزی
    آبدارچی
    شاهد
    کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
    نگاهم برای تو
  • لوکوی دوستان من
  • اوقات شرعی
  • اشتراک در وبلاگ
     
  • وضعیت من در یاهو
  • وب حاج آقا راه اندازی شد !!
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد شنبه 90/1/6 ساعت 1:57 عصر

     

     

     

     

     

     

    با سلام خدمت دوستان عزیز 

     

    وب سایت حاج آقا راه اندازی شد ، حتما ببینید و نظر بدین !! 

     

    www.hdavodi.com  

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     


    نظرات دیگران ( )

  • حاج آقا داودی در کهریزک !؟
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد پنج شنبه 88/6/19 ساعت 4:16 عصر

    تردید داشتم این پیشنهاد را قبول کنم یا نه؟! تجربه جدیدی بود! به هر شکلی بود بعد تلفن های زیاد مسئول محترم مربوطه با تردیدقبول کردم!

    هفته ایی 3 ساعت باید زندان دستگرد اصفهان به یکی از بندها برای مشاوره می رفتم .

    روز اول بود، تا به حال توفیق زندان رفتن نصیبم نشده بود! انشاالله خدا زندان را قسمت همه آرزومندان کند. مخصوصا قسمت شما که داری این پست رامی خوانی(تا تو باشی دیگه این همه منتظر خاطرات حاج اقا نشوی)

    در اصلی زندان که باز می شود و وارد می شوی مفهوم قفس را درک می کنی درها یکی یکی بازوبسته می شد و من بیشتر دچار استرس وگاهی تردید می گشتم .

    وارد بند که شدم یکی بلند صدا زد: از جلو نظام!

    از قبل زندانی ها را درراهرو بند منظم کرده بودند تا مثلا جلو حاج آقا احترام بگذارند ما را تحویل بگیرید. ( بقول برو بچ برای من نوشابه باز کنند) یکی کفشها من را می گرفت ویکی عرض ادبی می کرد و یکی مظلوم نمایی! ( نمی دونید چقدر کلاس برایمان گذاشتندالبته همه شانس دارند من هم شانس دارم. هیچ کس تحویل نمی گیرد وقتی هم کسی می خواهد تحویلم بگیرد زندانی ها تحویلم می گیرند! به قول یکی از دانشجو هادر دانشگاه به من می گفت حاج اقا چرا هر چی خلافکارو کج و کوله است با شما رفیق می شود!)

    به این فکر کردم که من برای مشاوره اومدم. غلومیش اینکه من برای رفاقت اومدم نه برای کلاس گذاشتن!

    پشت میکروفن که رفتم بدون مقدمه موتور خودم را گذاشتم پایین و گفتم:

    ((ببنیدرفقا من نه قاضی هستم نه دادستان که بتوانم پدر کسی را در بیارم یا کار کسی درست کنم اصلا خیالتان را راحت کنم هر کسی دلش پر است بعد از جلسه بیاد هر چی دلش می خواد متلک به من آخوند بگه!))

    جلسه تمام شد مسئول بند گوشه ایی دور از من  با چند نفر صحبت می کرد. چند نفر از زندانی ها دور من جمع شده بودند که یک زندانی که خیلی درشت اندام بود بقیه و کنار زد وجلو آمد و گفت: ((حاج آقا من دلم از شما آخوند ها خیلی پر است می شه چند حرف آبدار بهت بزنم جیگرم حال بیاد؟!))

    گفتم: ((بگو!))

    بدون تعارف گفت: ((..............))سانسورش کردم یاد نگیرد. فقط همین بهتون بگم هرچه از دهنش درآمد به من گفت !و من هم هاج و واج داشتم نگاه می کردم!

    بعداز این که خوب حرفهای زشتش را به من زد یک نفس عمیق کشید و گفت :((آخی راحت شدما! دستت درد نکند حاج اقا یک نفس راحت کشیدم))

    از آن روز به بعد این اقا شد رفیق جون جونی ومحافظ حاج اقا!

    تصور کنید مثل کسانی که یک محافظ گردن کلفت همرشان دارند، این آقا همراه من تو زندان می گشت اگر کسی به من چپ نگاه می کرد گردنش می شکست!!

                                                                            برای آزادی همه زندانی ها مخصوصا زندانی نفس صلوات

     

    چو خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

     و چه خوشتر آنکه که مرغی زقفس پریده باشد

     

     


    نظرات دیگران ( )

  • خاطرات حاج آقا (هرچی تو بگی)
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد یکشنبه 87/10/22 ساعت 5:0 عصر

    برنامه ایی برای ایرانی های مقیم هند نداشتم !

    اصلا قرار نبود به حیدر اباد که انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور انجا شعبه ایی ندارند بروم، اما خدا توفیق داد به شهری که نام امام علی (ع)گذاشته شده یعنی حیدر اباد با چندین میلیون جمعیت از شهرهایی که ایرانی های زیادی دارد رفتم.

    حیدر اباد جایی بود که هیچ کس غیر از خدا را نداشتم به مسجد ایرانی ها رفتم درخواست کردم به من اجازه دهند شبها منبر روم و روضه خوانی کنم .(ایام اربعین سال گذشته بود)

    اما آنها گفتند : ما روحانی هندی داریم و ایرانی های مقیم  هم زبان او را می فهمند ، نیازی به شما نداریم اما غافل از اینکه من به این  راحتی از در خانه امام حسین نمی روم به قول معروف از در بیرونم کنید از دیوار برمی گردم !

    در و دیوار این سینه همی دِ ر‍ّد زانبوهی

     که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید

    گفتم من حاضرم شبی 1000 روپیه (تقریبا 30هزار تومان) و مجموعا 300 هزار تومان جهت کمک به مسجدتان می دهم، فقط بگذارید 10 شب بعد از حاج اقا خودتان من هم برای امام حسین(ع) نوکری کنم .

    بنده خدا رئیس هیات حسابی کم اورد و گفت اگر کسی استقبال نکرد چی؟

    گفتم خودت و خودم که هستیم؟!

    بنده ی خدا دید هرچی می گوید، حاج آقا برای جواب دادن کم نمی آورد.

     گفت: حرفی نیست نه ما پول به شما می دهیم  نه شما پول به ما بدهید. گفتم: قبول !

    منبرها شروع شد به لطف امام حسین(ع) با توجه به سبک خواصی که من دارم و خیلی خودمانی صحبت می کنم و مطرح کردن مباحث همسرداری و تربیت فرزند و انتخاب همسر با توجه عادتم ، به لطف اهل بیت (ع) روز به روز شلوغ تر شد تا جایی که جا برای نشستن در مسجد نبود .

    جاتون خالی پول هتل حیدر اباد که قرار بود با جیب خودم باشد صاحب هتل که ایرانی و از مسجدی ها ی آنجا بود نگرفت . هر چه گفتم بنده خدا پول غذا را نمی خوای بگیری پول اتاق را بگیر اخه شغلته !

    می گفت: من که بخاطر شما کاری نمی کنم ،طرف من امام حسین است !

    بعد از یک هفته مبلغ محسوسی به زور به من دادند و شب اخر وقت رفتن مردم گریه می کردند و بسیار اصرار که دهه محرم سال اینده  به انجا بروم .اما نمی دانم چی شد که محرم دهه اول با اینکه همه برنامه ها برای هند تنظیم بود یک وقت دیدم در بین مردم با صفای سرایان از شهرستان های خراسان جنوبی هستم . جلسه با استقبال بیش از 10 هزار نفری و با حضور بچه های صدا و سیما و به لطف امام حسین موفق شدیم چندین خانوده که طلاق شان حتمی بود را به دعای اقا ابا عبدالله نجات دهیم .

    قرار بود ما صفر به هند بروم که یکی دوستان اسباب سفر به تاجکستان را فراهم کرد اما به اندازه ذره ایی شک ندارم اخرش انجا که امام حسین(ع) بخواهدخواهم رفت. و اگر من بیچاره را لایق بداند نوکری خواهم کرد.

    من اعتقاد دارم صرف تبلیغ سنتی رفتن کافی نیست بلکه باید بعد از تبلیغ و حضور در یک منطقه یک اتفاقاتی با دعای اهل بیت (ع)رخ دهد .اتفاقاتی مانند نجاتت زندگی های بسیار زیاد ، اتفاقاتی  مانند رفاقتهای بعد از منبر و ارتباط های فیس تو فیس و چهره در چهره ، اتفاقاتهای مانند یک لبخند و تحویل گرفتن بعد از یک منبر چندین هزار نفری اثراتی چند صد برابری خود ان منبر بر روی مخاطب می گذارد ،آیا شما هم موافقید.

     

    شما پیشنهاد دهید!

    خیلی از دوستان خارج از کشور بصورت غیر رسمی از من دعوت کرده اند اما تا دیروز برای من ممکن نبود تا اینکه اتفاقاتی  برای من افتاد که تصمیم گرفتم به هیج وجه این دعوت ها را  رد نکنم :

    برای همین بدون هیچ گونه تردیدی می گویم که اگر شما جایی از اقصی نقاط ایران یا کشورهای دیگر احساس نیاز می کنید و حس می کنید ظرفیت خوبی برای کار کردن با روحیه جوان پسندی وجود دارد من آمادگی دارم اندازه وسعم در محل زندگی شما حضور پیدا کنم .

     چه بصورت دانشگاهی وهمایشی ، پرسش و پاسخی و یاهیاتی و سنتی  

    با این امید اینکه اگر خدا بخواهد اتفاقاتی غیر یک منبر و یک سخنرانی رخ دهد. اتفاقاتی مانند نجات زندگی های زیادو ثوابش هم برای آنان که در این راه قدم بر می دارند.


    نظرات دیگران ( )

  • ما رایت الا جمیلا در عزه
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد یکشنبه 87/10/22 ساعت 1:41 عصر

    لبخند می زنی و دل مادر را می سوزانی!

    کودکم ! با این چشمان قشنگت لحظه غرق خون شدنت ! با کرشمه های که لحظه در خون غلطیدنت با مادر داری !

    عزیزم آنجا پیش خدا رفتی ، سلام مادرت رابه خدا برسان و بگو: خدایا! مادرم هم برای وصال تو لحظه شماری می کند.

    به خدا بگو کودکان غزه با همه وجود ((الهی و ربی من لی غیرک)) را بر زبانشان جاری می کنند .

    کودکم لباس خونیت را نگه می دارم تا جهانیان بدانند پرچم افتخار من فدا کردن خون علی اصغر های من است.

    عزیزم ناراحت نباش آنجا تنها نیستی خدا تو را ناز خواهد کرد ولی عزیزم به خدا بگو مادر سلام می رساند و می گوید : هر چه از دوست رسد نیکوست.

    به خدا بگو مادرم می گوید: ما تا اخرین نفس خداگونه خواهیم ماند و  رسم عشق بازی تو را که همراه با کرشمه های عاشق کشی است را در آغوش می گیریم

    ما مانده ایم ! محکم پایدار !

    بکشیم دشمن خدا را و یا ما را بکشند در هر دو حالت پیروزیم ! چه خوب جنگی است  ، حماسه ی کربلایی غزه


    نظرات دیگران ( )

  • خاطرات حاج آقا (دختری دستمال سری)
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد چهارشنبه 87/8/1 ساعت 5:15 صبح

     علت بدقولی((دو هفته ایی گرفتار عمل جرایی پسرم بودم که الحمد الله بخیر گذشت)) انشالله تکرار نمی شود

    من شرمنده هستم و از همه عذر می خواهم

    حدود 20 سالی بیشتر نداشت .شاید اگر بگویم دستمال سر ازنوع میکروسکوپی ها سرش می کرد، بیشتر به واقعیت شبیه است تا بگویم روسری می پوشید! از آن دخترهایی بود که بقول بعضی می گویند: اخرشه!

    قبل ازماه رمضان بود. وقتی برای مشاوره به اتاق من آمد با روزهای قبل خیلی فرق می کرد مقنعه سر کرد هرچند هنوز موهایش بیرون بود اما آن تیپ کجا ،مقنعه امروزش کجا!؟

    داشتم از تعجب شاخ در می آوردم !

    بدون مقدمه وبدون اینکه من سوالی کنم شروع کرد:

    ((حاج آقا امروز اتفاقی خیلی عجیبی برام پیش اومده!))

    هنوز از تعجب پوشش جدیدیش بیرون نیامده بودم که من را متعجب تر کرد. گفتم:

    ((مگه چی شده؟!))

    درحالی که با انرژی زیادمی خواست حرف بزند گفت:‌

    ((حاج اقا! امروز وقتی سوار اتوبوس واحد شدم همین که خواستم برم و روی صندلی بنشینم یک دختر حدود 24 ساله ،محجبه، بامانتویی بسیار شیک، چادری اتو کشیده و بسیار مرتب با یک حجاب کامل و بسیار تمیزوشیک ،نگاهی به من کرد وبا لبخند محبت آمیزیش رو به من گفت:

    ((خانم خوب بیا کنار من بنشین. ))

    بدون هیچ حرفی رفتم کنارش بنشینم. هنوز درست و حسابی ننشسته بودم که مرا در لبخند محبت آمیزش غرق کرد و گفت :

    ((من دانشجوی دانشگاه اصفهان هستم شما چیکار می کنی؟ ...))

    گرم صحبت شدیم انگار سالها بود که او را می شناختم! و سالها بود که دوستش داشتم! وسط صحبتهایش دیگر حرفهایش را نمی شنیدم فقط با اشتیاق نگاهش می کردم وپیش خودم می گفتم : خوشا به حال او! کاش من هم مثل او مذهبی و محجبه بودم!))

     آنچنان با اشتیاق و حسرت از آن دختر چادری سخن می گفت که تصور می کردم آرزویی غیر از اینکه مثل او چادری شودندارد!

    حرف حاج به خواننده وبلاگ:

    شاید تا آخر عمر دیگر هیچ وقت او را نبیند اما امر به معروف رفتاری این خانم مومنه اثرش راآنچنان برروان این دختر گذاشته بود که وقتی حرف می زد اشک در چشمانش جمع بود اشک از اینکه چرا من اینگونه هستم و نتوانسته ام مثل او با حجاب ، جذاب ومهربان باشم.

    راستی شما چطوری امر به معروف و نهی از منکرمی کنید 


    نظرات دیگران ( )

  • خاطرات حاج اقا(پارتی در شب اربعین)
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد چهارشنبه 87/3/8 ساعت 2:30 عصر

    صدای خیلی قشنگی داشت . فرض کنید معروف به فری بود از بچه های ایرانی که چند سالی است برای تحصیل به هند آمده بودولی بجای درس جذب مجالس دانس و رقص  شده بود خواننده شب نشینی ها گناه ، از مجلس گرم کن های حرفه ایی و پرطرفداردر پارتی های ایرانی و هندی  شده بود.

    اینقدر کارش گرفته بود که هرشب برنامه داشت، به قول بچه های انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور پولش هم خوبه (گوشتان را بیارید نزدیک یک چیز می خواهم در گوشتان بگویم البته کتک شب اول قبرشم ظاهرا بد نیست)

    دوشب دیگرشب اربعین است ،در حالی ایرانی ها مقیم از یک طرف  و دانشجویان ایرانی در انجمن اسلامی از طرف دیگر برنامه ریزی مفصلی  می کردند شب اربعین را در هند میان ایرانی ها با شکوه حسینی  برگزار کنند ،

    همانطور که بین دوستان برنامه ریزی می کردند یکی از بچه ها انجمن گفت:

    ((می دانید بعضی ها بصورت عمدی در شب اربعین یک شب نشینی و پارتی ایرانی هندی مفصلی می خواهند برگزارکنند و خیلی از بچه مسلمون ها را جذب کرده اند!خواننده این شب هم فری است که خیلی طرفدار دارد!حسابی هم بین ایرانی ها تبلیغ کردند!))

    پیش خودم گفتم : خدایا چکار باید کرد؟! باید یک عکس العملی و نهی از منکر نسبت به این مراسم گناه و فحشا در شب اربعین داشته باشیم .مگر امام حسین (ع) برای امر به معروف و نهی ازمنکر شهید نشد.

    شاید بگویید خوب حاج اقا به احتمال زیاد در شب اربعین هزاران مجالس گناه در هند هست چرا شما گیردادید به این جلسه؟

    راستش بخواهید مشکل این جلسه این بود که بصورت مشترک بین ایرانی بچه مسلمان و هندی ها مخصوصا دانشجویان ایرانی محصل برگزار می شد. آن هم در این شب که اسمان و زمین بر حسین اشک می ریزند.

     و بهترین کار این بود قبل از برگزاری این برنامه اقدامی صورت بگیرد .

    خدایا چکار باید کرد؟ که شب حسین حسینی بماند؟! تنها راه ،توسل به اقا اباعبدالله (ع)بود، بعد قدم برداشتن در  مسیرامر به معروف و نهی از منکر!

    تصمیمی گرفتیم هرچند به نظرعملی نبود

    یکی از بچه ها را به در خانه فری همان پسرخوش صدا و خواننده پارتی ایرانی که بهرحال مسلمان شیعه بود فرستادیم که پیغام به او بدهد:

    (( فلانی امام حسین (ع)را دوست داری یا نه ؟ آیا می دانی امشب شب اربعین امام حسین (ع) است ؟))

    گفت : ((خوب منظور؟))

    --- ((امشب را به احترام امام حسین(ع)خواننده مجلس پارتی نباش!))

    با تعجب جواب داد: ((می دونی اگر امشب من نرم، چی میشه؟ می دونی چند صد نفر عصبانی می شوند؟ جواب آنها را چی بدهم؟ می دونی چی داری می گی ؟))

    --- ((من فقط این را خوب می دونم امام حسین (ع) بلد جوابشان را بدهد اگر امام حسین ارزشش را دارد امشب با نرفتنت مجلس پارتی را تعطیل کن! بابا امشب شب عزای امام حسین است!))

    کمی به فکر فرو رفت بعد یک نگاهی معنا داری کرد و گفت :

    ((باشه امشب را به خاطر امام حسین نمی رم هرچه بادا باد))

    وقتی این خبر به بچه ها رسید  انگار اشک  در چشمان همه ی رفقا جمع شد.

    شب اربعین شد و او نرفت! جلسه پارتی با این همه هزینه تعطیل شد! به خیلی  ها ضرر رسید! خیلی ها نتواستند آن شب گناه کنند! و خیلی ها عصبانی شدند!

     اما داستان به همین جا تمام نشد تلفن انجمن که زنگ خورد یکی از بچه ها گوشی را برداشت و بعد از چند ثانیه صحبت کردن رنگ از چهره اش  پرید.انگار اتفاق بدی افتاده باشد با عجله خودش را به بچه ها رساند و داد زد :

    ((فری خواننده است  می گوید بعضی از هندی ها و ایرانی ها یی که مجلس پارتی شبانه شان با نرفتن من خراب شده با چوب و چماق  و عصبانیت ریختن پشت در خانه که من را حسابی کتک بزنند .)) حالا دیگه داشت حسابی مثل فیلم های هندی می شد!

    تنها چیزی که می توانستیم بگوییم این بود یا ابا اباعبدالله (ع)خودت کمک کن!

     با عجله همراه  عده ای از بچه های انجمن اسلامی  برای  شرکت در کتک زدن ببخشید اشتباه کردم کتک خوردن به طرف خانه  فری رفتیم.

    چه غوغایی داشت برپا می شد.

     قبل از اینکه دعوا به صورت فیزیکی شروع بشود به کمک دوستان برای سر دسته ی اصلی مجلس پارتی که هندی بود واز برگزار نشدن مراسم پارتی حسابی ضرر کرده بود  توضیح دادیم که امشب چه شبی است و علت نیامدن خواننده به مجلس شما به خاطر احترام به اربابش و مولایش امام حسین (ع) بوده است وووو ...

    همه ساکت شده بودند!

    ما سخن می گفتیم واهالی پارتی مستمع وساکت و آرام و همراه باکمی تعجب نگاه می کردندو فقط شنوده بودند.آرامش عجیبی بعد ازطوفان بوجود آمده بود، انگارمنتظر بودند این حرف ها را بگوییم و با خونسردی شنوده باشند! انگار این اشخاص عصبانی در یک لحظه تغییر شخصیت داده باشند به راحتی حرفهای ما را قبول کرد و رفتند .

    رفتند به همین راحتی نه کتکی خوردند! نه کتکی زدند! پیروزی بدون شلیک حتی یک گلوله!

    یک لحظه گفتم  یا ابا عبدالله حسین(ع) ممنونتم و نفس عمیقی کشیدم!

     من فکر کردم آن لحظه امام حسین (ع) دارد به ما طعنه می زند چرا شک دارید که  ما مساله به این راحتی تمام شده اگر به راحتی تمام نمی شد باید شک داشته باشید.

    فری خواننده که سایه ی بچه های انجمن را با تیر می زد امروز از رفقای سلام و علیکی بچه های انجمن است البته عارف و سالک نشده ولی یادمان نرود پله پله تا ملاقت خدا!

    با هم  بگوییم :

    یا حسین یا حسین یا حسین

    کمکم کن من هم برگردم!


    نظرات دیگران ( )

  • خاطرات حاج اقا(عرفان فلفلی حاج اقا درهند)
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد پنج شنبه 87/3/2 ساعت 10:39 صبح

    از آن لحظه ای  که وارد بمبئی شدم علی رغم تصور قبلی با شهری کثیف و شلوغ ،فقر شدید و ثروت عجیب مواجه شدم .

    بهترین کار این بود که هتلی را در منطقه شیعه نشین  بندی بازار اجاره کنم.

    وارد هتل نشده با استقبال گرم صاحب هتل مواجه شدم .ظاهرا صاحب هتل هم مسلمان بلکه شیعه بود. برای همین به محض ورود من وتحویل اتاق، از من درخواست کرد که حاج آقا باید ناهار  منزل من باشی.

    من هم از ترس غذا های تند هندی که وقتی می خوری باید آتش نشانی بیاد و خاموشت کند قبول نکردم.

    حالا هر چی من از ترس غذاهای تند هندی بهانه می آوردم او پافشاری می کردکه مرغ یک پا بیشتر نداردتا اینکه من هم تسلیم شدم.( شماهم یک کمی  از این هندی ها یاد بگیریدفقط می توانید مفت و مجانی  وبلاگ حاج آقارا بخوانید؟ شد یکبار ما را ناهار دعوت کنید؟)

    بلاخره توفیق نصیب مدیر هندی هتل شد که حاج آقا داودی مهمانش شوداما به شرطی که برای من غذا با فلفل کم درست کند.(حال می کنی چقدر نوشابه برای خودم باز می کنم)

     به قول مادربزرگ های شیرازی چشمتان روزگار بد را نبیند، سفره ناهار که پهن شد دو مدل غذا در سفره گذاشتند .

    یکی غذای خودشان که انواع فلفل سرخ و سیاه و سبزوغیره را داشت، بجای سبزی همراه غذا فلفل می خوردند.

     دوم غذای مخصوص حاج اقا بود که فلفلش به قول هندی های ناچیز بوداما برای من و شما انقدر بودکه بعداز خوردن اولین لقمه غذایک لحظه احساس کردم چشمان مبارک حاج اقا دور کله مبارکتر دارد می چرخد  و مثل کسی که لحظات آخر عمرش همه خاطرات زندگی خود را به یاد می آورد، من همه ی شما خواننده های عزیز وبلاگ رادر یک لحظه به یاد آوردم(مثلا دارم به یاد می اورم) بعد شما می گویید حاج اقا شما بی وفا هستید درحالی که من در بهترین لحظات زندگی به یاد شما هستم.

     از برکات دیگر غذای آن روز این بود که تا دو روز به لهجه ی غلیظ هندی صحبت می کردم وزبان شیرین فارسی را به کلی فراموش کرده بودم .

    اما از منبر رفتن هایم برایتان بگویم مثل حرف زدن عرفا شده بود که همیشه اشک از چشمانشان جاری است.

    مردم وقتی به من نگاه می کردند با تعجب و حیرت از معنویت من پیش خودشان می گفتند: عجب روحانی با تقوایی است! که همراه با منبر رفتنش گریه هایش قطع نمی شود!! غافل از اینکه عرفان من از نوع عرفان فلفلی بود.

    راستش را بخواهید عارف بودن یا به زبان دیگر غذای فلفلی خوردن هم بد نیست!

    باورتان نمی شود یکبار امتحان کافیه

     


    نظرات دیگران ( )

  • حاج اقا داودی برگشت(خاطره ای متفاوت)
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد یکشنبه 86/7/22 ساعت 12:43 عصر

    با سلام و عذر خواهی بابت این همه فاصله به خاطرمشغله های و فعالیت های زیاد م ! عرض شرمندگی از صورت من الان مثل باران بهاری از نوع باران عربی پایین می ریزد باورتان نمی شود نگاه کنید اشتباه نکنید این گریه نیست این عرق شرمندگی است!البته  حالا به این زیادی م نیست یک کم کمتر است.مثلا اینقدر.و ضمن تشکر از دوستانی که به بنده حقیر ذلیل مسکین مستکین و ... با داد زدن و ابراز دلتنگی و مهمتر از همه با پخش خبر فوت و یا ناپدید شدن من ابراز محبت کردند و اینکه به انها بگویم خیالتان راحت باشد حتی نقشه های محسن و مهندس یا اقای شایگان و جلال فتوحی و حتی الیاس هم بر روی حاج اقا داودی که ضدگلوله است اثر نمی کند.

    اما سوغاتی دوره مسافرتی طولانی من یک خاطره است که چند مدت پیش اتفاق افتاد.

    از روزهایی بود که تاکسی خیلی سخت پیدا می شد، من هم در راستای حفظ سرمایه ملی(البته ریا نشه) یعنی همان بنزین عزیز که این روزها خیلی دلمان براش تنگ شده و نفس نفس زدن های اخر کارت سوختم، ماشین را نیاورده بودم.

    سوار یکی از این سواری شخصی ها شدم.

    از خوشتیپی راننده برایتان بگویم. موهای فر و بلند و کت روی دوش سیبیل تا بنا گوش، فقط کم بود تا هیکل آرنلی او ببرد عقل و هوش!

    اقای راننده هم هنوز حرکت نکرده برای خوشی دل خودش یا ناخوشی دل من یک نوار ترانه زن از نوع انگلیسی  پخش کرد.

    در همین لحظه حس معنویت من و اینکه نظر کرده هستم گل کرد و تصمیم به نهی از منکر این اقای راننده گرفتم.چند فرضیه نهی از منکر در ذهنم آمد

    اول روش با قدرت و عزت نفس بود به این شکل مثلا:

    اقا نوار را خاموش کن وگرنه :

    1- حسابت را می رسم

    از قدرت بدنی راننده همین بس که:  اگر یک مشت نیمه ابدار به من می زد انچنان ضربه مغزی می شدم که فقط اقای دکتر پژوهان می توانست من را عمل کند.ان هم که می دانید الیاس نمی گذارد ادم خوبی مثل من عمل شوند لذا در بیمارستان جان به جان افرین تسلیم می کردم.

    2-از تاکسی پیدا می شوم

    خوب پیدا شو بهتر

     

    دوم روش های بدون عزت نفس

    1- اقا خواهش می کنم نوار را خاموش کن

    اگه خاموش نکنم چیکار می کنی خیلی خوش بینانه باید تا دو ساعت به فلسفه موسیقی ، موسیقی لهو و لهب ،موسیقی های خوب  و هزار قال و قیل دیگر برای او می پرداختیم تازه اخرش به من می گفت لیلی زن است یا مرد.

    اما روش من

    یک شکلات کوچولو را وسط دویست تومانی گذاشتم و کرایه را به او دادم! و هیچ حرفی نزدم.

    تا شکلات را دید، اول تعجب کرد چون مناسبتی نداشت! بعد از چند ثانیه مکث در میان صدای بلند ترانه خان زن گفت :(( ای ول حاج اقا! دستت درد نکنه!))

    خواهش می کنم من تمام نشده بود که شکلات در دهان اقای راننده مزمزه شد هنوز 10 ثانیه نشده بود که دیدم صدای ضبط قطع شد . نوار را بیرون اورد و در بین نوارهایش حسابی گشت و یک نوار دیگر گذاشت.

    من هم خوشحال که تیر به هدف خورد منتظر شنیدن صدای افتخاری یا ... بودم که صدای روضه و مناجات شب اول قبر از ضبط ماشین بلند شد.

    من هم پیش خودم گفتم:(( حالا باید یک نقشه بکشم نوار روضه بی وقتش را خاموش کنه!))

     


    نظرات دیگران ( )

  • خاطرات حاج‏ آقا
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد چهارشنبه 86/1/29 ساعت 1:29 عصر

    هر وقت با آنها کلاس داشتم حتما این خانم حرف و شوخی هایی را مطرح می کرد که پسرهای کلاس بخندند و به قول دخترهای دیگر می خواست خودش را بین پسرها نشان دهد.

    بعضی از دخترهای دانشگاه می گفتند:

     (( حاج اقا! ببینید چقدر خودش را برای پسرها لوس می کند.))

     حتی بعضی از دخترها بخاطر اینکه مثلا روابط عمومی خوبی با پسرها دارد و همیشه پسرهای کلاس با او شوخی می کنند به او حسادت می کردند!

    یک آقاپسری که از بچه های شیطون دانشکده بود هم روابط عمومی خوب داشت و ... با این خانم خیلی ارتباط داشتند و خیلی سر کلاس به هم شوخی و متلک می انداختند! البته غیر مستقیم، ولی من متوجه می شدم منظورشان کیست.

    این دو نفر خیلی با هم دیده می شدند، حتی بعضی ها می گفتند این دو نفر قرار است با هم ازدواج کنند.

     در نگاه خیلی از دخترهای دانشگاه آن دختر خوشبخت ترین دانشجوی دختر بود، چون مثلا پسرها با شوخی می کنند و این اقا پسر درسخون و خوش تیپ خیلی به با شوخی می کند و او را تحویل می گیرد.

    اما این ارتباط که که خیلی از بچه ها با حسرت به انها نگاه می کردند یک روی دیگر هم داشت!

    یک روز که در اتاقم نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم  همان خانم وارد اتاق من شدو از من وقت مشاوره خواست.

    بغض راه گلویش را گرفته بود! می گفت: وقتی یک پسری با او شوخی می کند یا همان اقا پسر کلاس، چیزی به او می گوید . دلش می خواهد بمیرد. دلش می خواهد زمین باز شود و در زمین فرو رود!

    می گفت: ((حسرت دخترهای سنگین و با وقار کلاس که پسرها را تحویل نمی گیرند و با عفت متکبرانه با جنس مخالف برخورد می کنند را در دل دارم ولی از ترس تحقیر شدن جرات ندارم این حرف را به کسی بزنم!))

    می گفت :(( دلم فقط به فلان اقا پسر خوش است که احتمالا به من علاقه دارد و شاید بخواهد با من ازدواج کند.)) همان پسری که اولش برایتان گفتم .

    می گفت: (( برای خواستگاری آمدنش  لحظه شماری می کنم ))

    اما چند ماه بعد از زمانی که این خانم پیش من امده بود ، همان اقاپسر شیطون دانشگاه که با این خانم ارتباط هم داشتند سراغم آمد . از من وقت مشاوره خواست. من هم با لبخند پذیرفتم.

    می خواست نظرم را در مورد گزینه ایی که برای ازدواج انتخاب کرده بود بداند .

    منتظر بودم همان خانم را نام ببرید، اما اسم یک دختر دیگر را آورد! خانمی محجبه و مذهبی که در کلاس برق بود!

    با کمی تامل خانمی را که نام برده بود، بیاد اوردم.

     با تعجب گفتم:(( این خانم که بسیار محجبه است ! اصلا متکبرانه در مقابل نامحرم برخورد می کند .جواب سلام تو را هم نمی هد! اصلا من فکر می کردم شما می خواهید با خانم فلانی(همان که خیلی شوخی می کرد و با هم ارتباط داشتند) ازدواج کنی! خیلی برایم عجیب است که از یکی دیگر می خواهی خواستگاری کنی؟))

    می دانید جوابش چه بود؟

    (( حاج اقا! آن خانم که ارزش ازدواج ندارد ! کسی که براحتی تسلیم امثال من می شود و با یک پسر براحتی گرم می گیرد و شوخی می کند ارزش همسری را ندارد!

    راستش را بخواهیدمن می خوام همسرم در عین حالی که اجتماعی است و در جامعه حضور دارد متکبر در مقابل نامحرم باشد.

     من می خواهم مادری وظیفه تربیت فرزندم را برعهده بگیرد که خودش در اجتماع توانسته عفت و حیاء  را حفظ کند. دلم می خواهد زنم هم در اجتماع باشد هم اینکه  عفت و حیا او  اجازه ارتباط با نامحرم را نداده باشد!نه اینکه دختری که با شوخی و خنده می خواهد خودش را به پسرها نشان دهد .

     حاج اقا! من فکر می کنم دختران با عفت و متکبر در مقابل نامحرم،  نیازی به پسرها ندارند که خودشان را عرضه کنند برای همین دلیلی نمی بینند خودشان را جلو پسرها با اریش و بی حجابی و یا شوخی و خنده نشان دهندو ولی امثال آن خانم که الان با من ارتباط دارد حتما یک کمبود دارد که با یک پسر قبل از ازدواج رفت و امد دارد.))

     

     

     


    نظرات دیگران ( )

  • نهی ازمنکرحاج آقاداودی(خاطرات حاج آقا)
    نویسنده: حاج اقا داودی نژاد یکشنبه 86/1/19 ساعت 1:33 عصر

    اول عذرخواهی به خاطر تاخیر در نوشتن خاطره به دلیل مشغولیت های زیاد کاری

    جریان از آن سفرزیارتی مشهد مقدسی شروع شد که ویژه خواهران بود و تصمیم گرفتم به جای ثبت نام معمولی به صورت نامحسوس کاری کنیم که دخترهای بی حجاب و فراری از مباحث مذهبی به این سفر جذبب گردند.

    البته ناگفته نماند که چندین نفر از خواهران مذهبی با روابط عمومی قوی از قبل سفر بصورت مخفی معین شده بودند تا در این سفر حضور داشته باشند وجاسوس ما باشند!!

    البته جاسوس های من تفاوتهایی با تمام جاسوس های دنیا داشتند:

    1-     حق خبر دادن از مشکلات اخلاقی و یا اتفاتی که بین دیگران می افتاد نداشتند.

    2-     حق  نصحیت کردن و یا برخورد تند با کسی نداشتند.

    3-     فقط در جمع ها نفوذ می کردند، دوست می شدند و با رفتارهایشان و برخورد محبت آمیزشان زیبایی های دین را به انها نشان می دادند.

    اما  قضیه اصلی از اینجا شروع شد که دو سه روزی بود در مشهد اقامت داشتیم، در سالن عمومی هتل در حال  مطالعه بودم که متوجه شدم پنج نفر از دختران همسفر ما با وضعیت آرایش کرده بسیار نامناسب و پوشش مانتو بسیار بد  می خواهند از هتل خارج شوند!

    با تعجب سرگروه آنها که خودش از دیگران تابلوتر بود را صدا زدم!

    با تردید به طرف من آمد .فکر کنم آن لحظه خودش را برای برخورد تند من آماده کرده بود.

    من هم مثل کسی که هیچ اتفاقی نیفتاده گفتم : (( فکر نمی کنم با این وضعیت ظاهری ، شما را به حرم اقا امام رضا (ع) راه بدهند.))

    گفت: (( ولی ما حرم نمی خوایم بریم ، می خوایم بازاربرویم برای خریدن عطر طبیعی.))

    نمی دانستم چه عکس العملی نشان دهم، من این افراد را آوردبودم مشهدکه مثلا تحت تاثیر جو قرار گرفته و با عنایت اقا متحول شوند، حالا  اینگونه بیرون بروتد باعث به گناه افتادن زائران حرم امام رضا در بازار می شوند.همان لحظه توسل دو سه ثانیه ایی به اقا پیدا کردم  که یک لحظه  گفت:

     (( راستش حاج اقا ما چیزی از عطر طبیعی نمی دانیم می خواستیم از شما درخواست کنیم با ما بیایید ولی بچه ها ترسیدند این حرف را به شما بزنیم یا وقت نداشته باشید یا عصبانی بشوید بخاطر اینکه ما...))

    یک لحظه پیش خودم گفتم : (( فرصت مناسبی برای امر به معروف))

    در جوابشان گفتم : (( من وقت دارم ولی مشکلی وجود دارد! اگر مشکل را به کمک شما حل کنم. برای خرید به یک فروشگاه معروف عطر فروشی به نام عطر سیدجواد می برمتان که مرغوترین عطرها رابخرید.))

    از خوشحالی نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد بچه های دیگر گروه 5 نفره را ،صدا زد و قضیه را به انها گفت .

    یکی از انها سوال کرد: (( خوب چه کمکی برای رفع مشکل شما از دست ما بر می اید ؟)) 

    گفتم: ((مشکل اینجاست که من به هیچ وجه نمی توانم با وضعیت پوشش فعلی شما ، همراه شما بیایم .))

    هنوز حرف من تمام نشده سریع بطرف اتاقشان رفتند و پنج دقیقه بعد پنج دختر چادری برگشتند!
    دیدم تنور حسابی داغ است گفتم :
    ((اخه بازم یک مشکل دیگه است!))

    با تعجب گفتند چیه حاج آقا :(( قول می دهیم موهایمان از چادر بیرون نیاد!))

    گفتم نه مشکل وضعیت آرایش شما است !؟ من نمی توانم با این وضعیت همراه شما بیایم!

    قبول کردند و بالاخره با هر وضعیت بود وضعیت ظاهری آنها از مانتویی به چادری از 100درصد ارایش به 20 درصد کاهش پیدا کرد!

    وارد بازار رضا شدیم! بازار حسابی شلوغ بود. من با فاصله چند قدمی جلوتر از خواهران حرکت می کردم که حساسیتی ایجاد نشود. تا رسیدن به عطرفروشی سید جواد باید نصف بازار رضا را می رفتیم!

    در بین راه احساس کردم دستی به شانه های من برخورد می کند!

    برگشتم دیدیم یکی جوانی حدودا 25 ساله با محاسنی بلند با اخم و عصانیت به من نگاه می کند !

    بدون سلام یا مقدمه ایی رو کرد به من گفت: (( حاج آقا شما خجالت نمی کشی؟)) این دیگه از اون حرفها بودا !!

    گفتم : ((سلام علیکم ! خجالت ! خجالت برای چی؟!)) داشتم شکه می شدم، توقف کردم خواهران که چند متری از من عقب بودند به من رسیدند گفتم:  ((شما تشریف ببرید الان من می یام !))

    با عصبانیت ادامه داد : (( من تعجب می کنم شما چرا از امام رضا(ع) حیا نمی کنید!))

    گقتم: (( عزیز من! اگر مشکلی پیش آمده بگویید تا حلش کنیم.))

    گفت : ((چه مشکلی از این بیشتر که زن و خانواده شما که پشت سر شما می آمدند با وضعیت آرایش کرده به بازار آمدند! شما چیزی به انها نمی گویید ! واقعا از شما که این لباس را می پوشید تعجب دارد!))

     جان من، خواستی نظر بدهی بگو اگر تو این لحظه به جای من بودی چیکار می کردی!

    واقعا نمی دانستم چه جوابی به این دوستی که نهی از منکر را بر خود واجب می دانست ولی  عجول بود بدهم.

     گفتم : (( اخه برادر من! عزیز من ! اول سوال بپرسید که این افراد چه نسبتی با من دارند و برای چه همراه من هستند بعد افراد را مورد اتهام قرار دهید!))

    بدون معطلی گفت: (( چه فرقی می کند.)) معلوم نبود از کجا من را تعقیب می کرده تا با وجود پنج و شش متر فاصله در بازار شلوغ رضا متوجه شده این افراد همراه من هستند!

    گفتم: (( برادر من!  این افراد، دخترانی هستند که چند نفرشان اولین بارشان هست چادر می پوشند حتی خانواده های انها هم مخالف پوشش هستند حالا من با زبان محبت تا این اندازه وضعیت پوشش ان را کامل کرده ام چرا عجولانه قضاوت می کنید و مردم را با این روش از دین فراری می دهید؟))

     

    می دانید الان به یاد حرفهای مرحوم حضرت ایت الله مختاری (ره) افتادم که نقل می کرد: (( در محضر استادو مرجع بزرگوار شیعه حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره) بودیم . مردی لات و گردن کلفت مدتی بود حسابی دور اقا می چرخید و خودش را به حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره)نسبت می داد.

     بطوری که همه فهمیده بودن این مرد لات مرید حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره)است .

     اما یک روز که برای وضو به وضخانه رفته بودم، با کمال تعجب دیدم این مرد لات وضو می گیرد، وقتی به اطرافش نگاه می کند می بیند کسی نیست ،مس پا را روی کفش می کشد و حوصله ی کفش در اوردن ندارد!

    برای همین با نارحتی تمام رسیدم خدمت حضرت ایت العظمی مرعشی نجف(ره)گفتم: اقا این مرد لاتی که همه مردم خبر دارند مرید شما شده، اینگونه وضو می گیرد، اگر کسی ببند برای شما زشت است ! حضرت ایت العظمی مرعشی نجفی(ره) لبخندی زد و گفت اقای مختاری! می دانم اینگونه وضو می گیرد! اما من با محبت نماز خوانش کردم اگر تو راست می گویی با محبت کفشش را از پایش بیرون آور. فقط مواظب باش از نماز فراریش ندهی!))


    نظرات دیگران ( )

       1   2      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • وب حاج آقا راه اندازی شد !!
    حاج آقا داودی در کهریزک !؟
    خاطرات حاج آقا (هرچی تو بگی)
    ما رایت الا جمیلا در عزه
    خاطرات حاج آقا (دختری دستمال سری)
    خاطرات حاج اقا(پارتی در شب اربعین)
    خاطرات حاج اقا(عرفان فلفلی حاج اقا درهند)
    حاج اقا داودی برگشت(خاطره ای متفاوت)
    خاطرات حاج‏ آقا
    نهی ازمنکرحاج آقاداودی(خاطرات حاج آقا)
    خاطرات حاج اقا 15 (نماز عاشورایی وسط اتوبوس)
    خاطرات حاج آقا 11 (امام حسن (ع) در جمکران))
    خاطرات حاج اقا 10(دانمارک بهتر است یا امام رضا ) امام رضا 2
    خاطرات حاج اقا 8 ( دختران دانشگاه باید اسلحه حمل نمایند)
    خاطرات حاج اقا 7 (دلم می خواهد دختران با حجاب را بادستان خود خفه
    [همه عناوین(41)][عناوین آرشیوشده]