ایمان برهنه است و جامه آن تقوا و زیورش حیا و دارایی اش فقه و میوه اش دانش است . [پیامبر خدا صلی الله علیه و آله]
کل بازدیدها:----82311---
بازدید امروز: ----51-----
بازدید دیروز: ----119-----
جستجو:
خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا
  • درباره من
  • لوگوی وبلاگ
    خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا

  • پیوندهای روزانه




  • خاطرات حاج آقا[37]
    متفرقه[6]
    خاطرات رهبری[4]
  • مطالب بایگانی شده
  • لینک دوستان من
    ● بندیر ●
    آدمک ها
    شیعه مذهب برتر
    بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ...
    امیدزهرا
    به نام وجود باوجودی که وجودبی وجودم زوجود با وجودش شده موجود
    برای اولین بار ...
    انتظار
    مسیح اندیمشک
    خاطرات خاشعات
    گنجینه قصار
    سوتک
    قصه بچه بسیجی
    شاهد
    در دانشگاه تهران چه می گذرد؟!
    یاد داشتهای یک گل پسر
    حرفای خودمونی من
    طلبگی و دنیای عشق
    عمره دانشجویی_2 واحد
    احساس با تو بودن
    باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
    عاشقان علی و فاطمه
    .:: گاواره ::.
    پاک دیده
    مذهبی

    همسفر حاضری؟کوله پشتیت آماده‏ست؟
    مسافر
    کربلای جبهه ها یادش بخیر... !
    مرواریدی در صدف
    کالبد شکافی جون مرغ تا ذهن آدمیزاد !
    عرفان gnosticize و جنبش های نوپدید معنوی
    ((اباصالح رو حی فداک))
    زیر آسمان خدا
    وقایع
    آبدارچی
    پروژه رایگان دانشگاهی
    وبلاگهای قرآنی
    حقیقت بهائیت
    او برای دم هر ثانیه ام رحمتی بود عظیم
    تکبیر
    خلوت تنهایی
    ....چند کیلو امیدواری .....
    سخنان حکیمانه یک پسر دیوانه!
    سئوالهای منتظر جواب
    آشتی کنون با ...
    پیامبر اعظم
    پاییزی
    نگاهم برای تو
    مامانی هستی
    در تکاپوی اندیشه
    آخوندها از مریخ نیامده اند
    این همینه...همین...نه بیشتر نه کمتر
    دفتر خاطرات
    دوستان همدم
    بازی بزرگان
    همه چیز و هیچ چیز
    رضوان
    دین و فرهنگ
    نافذ
    اللهم عجل لولیک الفرج
    شیخ بی چراغ
    ازدواج موقت وچالش ها
    عشق الهی: نگاه به دین با عینک عشق و عاشقی
    اخرین خبرهای فوری از لبنان
    اخبار لحظه به لحظه از لبنان
    اراک دانلود
    صبح
    آلا
    فقیه
    بهلول
    ألا إنَّّ حِزبَ الله هُمُ الغالِبُون
    زن مسلمان
    شهر حماسه
    دل نوشت

    سلام بچه ها
    خدایا کمک ام کن
    استشهادی
    بیا بگرد بخونه
    مهرنما
    مهرنما
    ناگفته های یک حاج آقا (وبلاگ اصلی خودم)
    ناگفته های یک حاج‏آقا
    سفره ی اذون
    سالهای دور از تو
    به وسعت دنیا
    تعقل و تفکر
    نوشته های یغما
    حرف هایی که بردل ماند
    دلتنگی های یک طلبه
    ازدواج موقت
    منتظران یوسف فاطمه
    یا صاحب العصر و الزمان
    به یاد او
    شهدای کوهسرخ مکی
    خاطرات یک نی نی کوچولو
    اخلاق زنا شویی
    حدیث برای قرن 21
    پرسمان
    موسسه فرهنگی دارالقرآن الکریم - ستاد پاسخگویی به سوالات
    آینه بیست در بیست
    *خدا ؛ دوستت دارم*
  • لوکوی دوستان من
  • اوقات شرعی
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ایمیل:

     
  • وضعیت من در یاهو
  • + خاطرات حاج اقا(پارتی در شب اربعین)
    نویسنده: حاج اقا داودی چهارشنبه 8/3/1387 ساعت 2:30 عصر

    صدای خیلی قشنگی داشت . فرض کنید معروف به فری بود از بچه های ایرانی که چند سالی است برای تحصیل به هند آمده بودولی بجای درس جذب مجالس دانس و رقص  شده بود خواننده شب نشینی ها گناه ، از مجلس گرم کن های حرفه ایی و پرطرفداردر پارتی های ایرانی و هندی  شده بود.


    اینقدر کارش گرفته بود که هرشب برنامه داشت، به قول بچه های انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور پولش هم خوبه (گوشتان را بیارید نزدیک یک چیز می خواهم در گوشتان بگویم البته کتک شب اول قبرشم ظاهرا بد نیست)


    دوشب دیگرشب اربعین است ،در حالی ایرانی ها مقیم از یک طرف  و دانشجویان ایرانی در انجمن اسلامی از طرف دیگر برنامه ریزی مفصلی  می کردند شب اربعین را در هند میان ایرانی ها با شکوه حسینی  برگزار کنند ،


    همانطور که بین دوستان برنامه ریزی می کردند یکی از بچه ها انجمن گفت:


    ((می دانید بعضی ها بصورت عمدی در شب اربعین یک شب نشینی و پارتی ایرانی هندی مفصلی می خواهند برگزارکنند و خیلی از بچه مسلمون ها را جذب کرده اند!خواننده این شب هم فری است که خیلی طرفدار دارد!حسابی هم بین ایرانی ها تبلیغ کردند!))


    پیش خودم گفتم : خدایا چکار باید کرد؟! باید یک عکس العملی و نهی از منکر نسبت به این مراسم گناه و فحشا در شب اربعین داشته باشیم .مگر امام حسین (ع) برای امر به معروف و نهی ازمنکر شهید نشد.


    شاید بگویید خوب حاج اقا به احتمال زیاد در شب اربعین هزاران مجالس گناه در هند هست چرا شما گیردادید به این جلسه؟


    راستش بخواهید مشکل این جلسه این بود که بصورت مشترک بین ایرانی بچه مسلمان و هندی ها مخصوصا دانشجویان ایرانی محصل برگزار می شد. آن هم در این شب که اسمان و زمین بر حسین اشک می ریزند.


     و بهترین کار این بود قبل از برگزاری این برنامه اقدامی صورت بگیرد .


    خدایا چکار باید کرد؟ که شب حسین حسینی بماند؟! تنها راه ،توسل به اقا اباعبدالله (ع)بود، بعد قدم برداشتن در  مسیرامر به معروف و نهی از منکر!


    تصمیمی گرفتیم هرچند به نظرعملی نبود


    یکی از بچه ها را به در خانه فری همان پسرخوش صدا و خواننده پارتی ایرانی که بهرحال مسلمان شیعه بود فرستادیم که پیغام به او بدهد:


    (( فلانی امام حسین (ع)را دوست داری یا نه ؟ آیا می دانی امشب شب اربعین امام حسین (ع) است ؟))


    گفت : ((خوب منظور؟))


    --- ((امشب را به احترام امام حسین(ع)خواننده مجلس پارتی نباش!))


    با تعجب جواب داد: ((می دونی اگر امشب من نرم، چی میشه؟ می دونی چند صد نفر عصبانی می شوند؟ جواب آنها را چی بدهم؟ می دونی چی داری می گی ؟))


    --- ((من فقط این را خوب می دونم امام حسین (ع) بلد جوابشان را بدهد اگر امام حسین ارزشش را دارد امشب با نرفتنت مجلس پارتی را تعطیل کن! بابا امشب شب عزای امام حسین است!))


    کمی به فکر فرو رفت بعد یک نگاهی معنا داری کرد و گفت :


    ((باشه امشب را به خاطر امام حسین نمی رم هرچه بادا باد))


    وقتی این خبر به بچه ها رسید  انگار اشک  در چشمان همه ی رفقا جمع شد.


    شب اربعین شد و او نرفت! جلسه پارتی با این همه هزینه تعطیل شد! به خیلی  ها ضرر رسید! خیلی ها نتواستند آن شب گناه کنند! و خیلی ها عصبانی شدند!


     اما داستان به همین جا تمام نشد تلفن انجمن که زنگ خورد یکی از بچه ها گوشی را برداشت و بعد از چند ثانیه صحبت کردن رنگ از چهره اش  پرید.انگار اتفاق بدی افتاده باشد با عجله خودش را به بچه ها رساند و داد زد :


    ((فری خواننده است  می گوید بعضی از هندی ها و ایرانی ها یی که مجلس پارتی شبانه شان با نرفتن من خراب شده با چوب و چماق  و عصبانیت ریختن پشت در خانه که من را حسابی کتک بزنند .)) حالا دیگه داشت حسابی مثل فیلم های هندی می شد!


    تنها چیزی که می توانستیم بگوییم این بود یا ابا اباعبدالله (ع)خودت کمک کن!


     با عجله همراه  عده ای از بچه های انجمن اسلامی  برای  شرکت در کتک زدن ببخشید اشتباه کردم کتک خوردن به طرف خانه  فری رفتیم.


    چه غوغایی داشت برپا می شد.


     قبل از اینکه دعوا به صورت فیزیکی شروع بشود به کمک دوستان برای سر دسته ی اصلی مجلس پارتی که هندی بود واز برگزار نشدن مراسم پارتی حسابی ضرر کرده بود  توضیح دادیم که امشب چه شبی است و علت نیامدن خواننده به مجلس شما به خاطر احترام به اربابش و مولایش امام حسین (ع) بوده است وووو ...


    همه ساکت شده بودند!


    ما سخن می گفتیم واهالی پارتی مستمع وساکت و آرام و همراه باکمی تعجب نگاه می کردندو فقط شنوده بودند.آرامش عجیبی بعد ازطوفان بوجود آمده بود، انگارمنتظر بودند این حرف ها را بگوییم و با خونسردی شنوده باشند! انگار این اشخاص عصبانی در یک لحظه تغییر شخصیت داده باشند به راحتی حرفهای ما را قبول کرد و رفتند .


    رفتند به همین راحتی نه کتکی خوردند! نه کتکی زدند! پیروزی بدون شلیک حتی یک گلوله!



    یک لحظه گفتم  یا ابا عبدالله حسین(ع) ممنونتم و نفس عمیقی کشیدم!


     من فکر کردم آن لحظه امام حسین (ع) دارد به ما طعنه می زند چرا شک دارید که  ما مساله به این راحتی تمام شده اگر به راحتی تمام نمی شد باید شک داشته باشید.


    فری خواننده که سایه ی بچه های انجمن را با تیر می زد امروز از رفقای سلام و علیکی بچه های انجمن است البته عارف و سالک نشده ولی یادمان نرود پله پله تا ملاقت خدا!


    با هم  بگوییم :


    یا حسین یا حسین یا حسین


    کمکم کن من هم برگردم!


    نظرات دیگران ( )

  • + خاطرات حاج اقا(عرفان فلفلی حاج اقا درهند)
    نویسنده: حاج اقا داودی پنجشنبه 2/3/1387 ساعت 10:39 صبح

    از آن لحظه ای  که وارد بمبئی شدم علی رغم تصور قبلی با شهری کثیف و شلوغ ،فقر شدید و ثروت عجیب مواجه شدم .


    بهترین کار این بود که هتلی را در منطقه شیعه نشین  بندی بازار اجاره کنم.


    وارد هتل نشده با استقبال گرم صاحب هتل مواجه شدم .ظاهرا صاحب هتل هم مسلمان بلکه شیعه بود. برای همین به محض ورود من وتحویل اتاق، از من درخواست کرد که حاج آقا باید ناهار  منزل من باشی.


    من هم از ترس غذا های تند هندی که وقتی می خوری باید آتش نشانی بیاد و خاموشت کند قبول نکردم.


    حالا هر چی من از ترس غذاهای تند هندی بهانه می آوردم او پافشاری می کردکه مرغ یک پا بیشتر نداردتا اینکه من هم تسلیم شدم.( شماهم یک کمی  از این هندی ها یاد بگیریدفقط می توانید مفت و مجانی  وبلاگ حاج آقارا بخوانید؟ شد یکبار ما را ناهار دعوت کنید؟)


    بلاخره توفیق نصیب مدیر هندی هتل شد که حاج آقا داودی مهمانش شوداما به شرطی که برای من غذا با فلفل کم درست کند.(حال می کنی چقدر نوشابه برای خودم باز می کنم)


     به قول مادربزرگ های شیرازی چشمتان روزگار بد را نبیند، سفره ناهار که پهن شد دو مدل غذا در سفره گذاشتند .


    یکی غذای خودشان که انواع فلفل سرخ و سیاه و سبزوغیره را داشت، بجای سبزی همراه غذا فلفل می خوردند.


     دوم غذای مخصوص حاج اقا بود که فلفلش به قول هندی های ناچیز بوداما برای من و شما انقدر بودکه بعداز خوردن اولین لقمه غذایک لحظه احساس کردم چشمان مبارک حاج اقا دور کله مبارکتر دارد می چرخد  و مثل کسی که لحظات آخر عمرش همه خاطرات زندگی خود را به یاد می آورد، من همه ی شما خواننده های عزیز وبلاگ رادر یک لحظه به یاد آوردم(مثلا دارم به یاد می اورم) بعد شما می گویید حاج اقا شما بی وفا هستید درحالی که من در بهترین لحظات زندگی به یاد شما هستم.


     از برکات دیگر غذای آن روز این بود که تا دو روز به لهجه ی غلیظ هندی صحبت می کردم وزبان شیرین فارسی را به کلی فراموش کرده بودم .


    اما از منبر رفتن هایم برایتان بگویم مثل حرف زدن عرفا شده بود که همیشه اشک از چشمانشان جاری است.


    مردم وقتی به من نگاه می کردند با تعجب و حیرت از معنویت من پیش خودشان می گفتند: عجب روحانی با تقوایی است! که همراه با منبر رفتنش گریه هایش قطع نمی شود!! غافل از اینکه عرفان من از نوع عرفان فلفلی بود.


    راستش را بخواهید عارف بودن یا به زبان دیگر غذای فلفلی خوردن هم بد نیست!


    باورتان نمی شود یکبار امتحان کافیه


     


    نظرات دیگران ( )

  • + حاج اقا داودی برگشت(خاطره ای متفاوت)
    نویسنده: حاج اقا داودی یکشنبه 22/7/1386 ساعت 12:43 عصر

    با سلام و عذر خواهی بابت این همه فاصله به خاطرمشغله های و فعالیت های زیاد م ! عرض شرمندگی از صورت من الان مثل باران بهاری از نوع باران عربی پایین می ریزد باورتان نمی شود نگاه کنید اشتباه نکنید این گریه نیست این عرق شرمندگی است!البته  حالا به این زیادی م نیست یک کم کمتر است.مثلا اینقدر.و ضمن تشکر از دوستانی که به بنده حقیر ذلیل مسکین مستکین و ... با داد زدن و ابراز دلتنگی و مهمتر از همه با پخش خبر فوت و یا ناپدید شدن من ابراز محبت کردند و اینکه به انها بگویم خیالتان راحت باشد حتی نقشه های محسن و مهندس یا اقای شایگان و جلال فتوحی و حتی الیاس هم بر روی حاج اقا داودی که ضدگلوله است اثر نمی کند.


    اما سوغاتی دوره مسافرتی طولانی من یک خاطره است که چند مدت پیش اتفاق افتاد.


    از روزهایی بود که تاکسی خیلی سخت پیدا می شد، من هم در راستای حفظ سرمایه ملی(البته ریا نشه) یعنی همان بنزین عزیز که این روزها خیلی دلمان براش تنگ شده و نفس نفس زدن های اخر کارت سوختم، ماشین را نیاورده بودم.


    سوار یکی از این سواری شخصی ها شدم.


    از خوشتیپی راننده برایتان بگویم. موهای فر و بلند و کت روی دوش سیبیل تا بنا گوش، فقط کم بود تا هیکل آرنلی او ببرد عقل و هوش!


    اقای راننده هم هنوز حرکت نکرده برای خوشی دل خودش یا ناخوشی دل من یک نوار ترانه زن از نوع انگلیسی  پخش کرد.


    در همین لحظه حس معنویت من و اینکه نظر کرده هستم گل کرد و تصمیم به نهی از منکر این اقای راننده گرفتم.چند فرضیه نهی از منکر در ذهنم آمد


    اول روش با قدرت و عزت نفس بود به این شکل مثلا:


    اقا نوار را خاموش کن وگرنه :


    1- حسابت را می رسم


    از قدرت بدنی راننده همین بس که:  اگر یک مشت نیمه ابدار به من می زد انچنان ضربه مغزی می شدم که فقط اقای دکتر پژوهان می توانست من را عمل کند.ان هم که می دانید الیاس نمی گذارد ادم خوبی مثل من عمل شوند لذا در بیمارستان جان به جان افرین تسلیم می کردم.


    2-از تاکسی پیدا می شوم


    خوب پیدا شو بهتر


     


    دوم روش های بدون عزت نفس


    1- اقا خواهش می کنم نوار را خاموش کن


    اگه خاموش نکنم چیکار می کنی خیلی خوش بینانه باید تا دو ساعت به فلسفه موسیقی ، موسیقی لهو و لهب ،موسیقی های خوب  و هزار قال و قیل دیگر برای او می پرداختیم تازه اخرش به من می گفت لیلی زن است یا مرد.


    اما روش من


    یک شکلات کوچولو را وسط دویست تومانی گذاشتم و کرایه را به او دادم! و هیچ حرفی نزدم.


    تا شکلات را دید، اول تعجب کرد چون مناسبتی نداشت! بعد از چند ثانیه مکث در میان صدای بلند ترانه خان زن گفت :(( ای ول حاج اقا! دستت درد نکنه!))


    خواهش می کنم من تمام نشده بود که شکلات در دهان اقای راننده مزمزه شد هنوز 10 ثانیه نشده بود که دیدم صدای ضبط قطع شد . نوار را بیرون اورد و در بین نوارهایش حسابی گشت و یک نوار دیگر گذاشت.


    من هم خوشحال که تیر به هدف خورد منتظر شنیدن صدای افتخاری یا ... بودم که صدای روضه و مناجات شب اول قبر از ضبط ماشین بلند شد.


    من هم پیش خودم گفتم:(( حالا باید یک نقشه بکشم نوار روضه بی وقتش را خاموش کنه!))


     


    نظرات دیگران ( )

  • + خاطرات حاج اقا(ملاقات باامام زمان عج)
    نویسنده: حاج اقا داودی سه‏شنبه 1/3/1386 ساعت 10:53 صبح

    روزهای زیادی با آقای سیویه گذراندیم ،روزهای خوب و شیرینی بود، اما یک روز یک اتفاق عجیبی رخ داد!


    صبح آن روز آقای سیبویه خیلی سرآسیمه بود! اصلا حال عجیبی داشت بعضی ها فکر کردند نکند اتفاق بدی افتاد باشد بعضی ها هم برعکس فکر می کردند خبر خوشی به آقا داده اند! نمی شد احتمال درستی داد.


    بالاخره صبرمان به سر آمد سراغ مدیر مدرسه علمیه که با اقای سیویه رابطه ی نزدیکی داشت رفتیم.


    ((حاج آقا! خیلی نگران ‌حضرت ایت الله سیویه هستیم، اگر اتفاق بدی  افتاده که اینقدر روحیه ایشان تغییر کرده بما هم خبر دهید!))


    هنوز صحبتهای ما تمام نشده بود که اشک در چشمان حاج آقا ش مدیر مدرسه جمع شد.


    وقتی حال حاج اقا ش را دیدیم اضطراب ما هم بیشتر  شد، نمی دانستم چکار کنیم که بعد از چند لحظه سکوت بعد لبخندی زد و گفت:


     (( آیت الله سیبویه دیشب خوابی دیده اند که حضرت ایت الله صدیقین(زید عزه) تعبیر کرده اند، تعبیرش این است چند روز دیگر شخصی که اقای سیبویه ایشان را نمی شناسد، از دبی تلفن می کند و اقا را دعوت می کند همراه آنها به حج برود و اقا سیبویه در عرفات خدمت اقا و سیدمان حضرت حجت ابن الحسن العسکری(عج)می رسد!))


     اشک در چشمان ما جمع شده بود نمی توانستم جلو گریه خود را بگیرم، ولی هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود .روزها به کندی می گذشت و ما منتظر یک تلفن ناشناس بودیم و حضرت ایت الله سیبویه که خبر نداشت ما هم خبردار شده ایم از ما منتظر تر!


    یوسف گم گشته بازاید به کنعان غم مخور


    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور


    بلاخره آن روز فرا رسید و شخصی از دبی با مرحوم ایت الله سیبویه تماس گرفتند و ایشان را به مکه دعوت کرد.شخصی که حتی او را نمی شناخت!


    حضرت ایت الله سیویه می رفت و ما ماندیم او می رفت و ما گریه می کردیم او می رفت و ما حسرت می خوردیم او می رفت و ما را پشت درهای بسته جا گذاشت.


    گاهی پیش خودمان می گفتیم:


    ((یکی درد و یکی درمان پسندد                یکی وصل یکی هجران پسندد


    مو از میون درد و وصل و هجرون              پسندم انچه را جانان پسندد))


    زمان آرام ارام می گذشت.


    من و لحظه شماری های من!


     در حال انتظار بازگشت او بودیم ،منتظر خبری از گیسوان یار و چشم به راه وصال هم نفس یار!


    و آن روز که برگشت او شاد بود، ولی چیزی از شادیش نمی گفت.


     هیچ کس جرات نمی کرد از او سئوال کند.ولی گاهی که اسم اقا اما زمان(عج) در بحث های بعد از سفر مکه می امد حضرت ایت الله سیبویه(ره) امانش بریده می شد و زار و زار اشک فراق می ریخت.


    شاید پیش خودش به ما می گفت:


    ((تو مو می بینی من پیچش مو                  تو ابرو من اشارتهای ابرو))


    من که دیگر کاسه صبرم لبریز شده بود سراغ یکی از علما که خیلی رابطه نزدیکی و صمیمی با آیت الله سیبویه داشت رفتم و با اسرار زیاد ، قضیه ملاقات حضرت ایت الله سیبویه با امام زمان(عج) را برایم نقل کردند که :


    (( آقای سیبویه با اشک نقل کردند در عرفات خدمت اقا و سیدمان حضرت حجت ابن الحسن العسکری(عج)  رسیدم و یک ساعت در محضر آقا بودم .ظاهرا دست اقا امام زمان را  می بوسندو آقا هم پیشانی ایشان را می بوسند و حرفهای که هیچ کسی هنوز خبر ندارد به همدیگر می زنند.))


    برغم مدعیانی که منع عشق کنند


    جمال چهره تو حجت موجه ماست


    قبر مبارک مرحوم آیت الله سیبویه(ره) در حرم حضرت معصومه (س) کنار قبر شهید مفتح می باشد


    نظرات دیگران ( )

  • + خاطرات حاج‏ آقا
    نویسنده: حاج اقا داودی چهارشنبه 29/1/1386 ساعت 1:29 عصر

    هر وقت با آنها کلاس داشتم حتما این خانم حرف و شوخی هایی را مطرح می کرد که پسرهای کلاس بخندند و به قول دخترهای دیگر می خواست خودش را بین پسرها نشان دهد.


    بعضی از دخترهای دانشگاه می گفتند:


     (( حاج اقا! ببینید چقدر خودش را برای پسرها لوس می کند.))


     حتی بعضی از دخترها بخاطر اینکه مثلا روابط عمومی خوبی با پسرها دارد و همیشه پسرهای کلاس با او شوخی می کنند به او حسادت می کردند!


    یک آقاپسری که از بچه های شیطون دانشکده بود هم روابط عمومی خوب داشت و ... با این خانم خیلی ارتباط داشتند و خیلی سر کلاس به هم شوخی و متلک می انداختند! البته غیر مستقیم، ولی من متوجه می شدم منظورشان کیست.


    این دو نفر خیلی با هم دیده می شدند، حتی بعضی ها می گفتند این دو نفر قرار است با هم ازدواج کنند.


     در نگاه خیلی از دخترهای دانشگاه آن دختر خوشبخت ترین دانشجوی دختر بود، چون مثلا پسرها با شوخی می کنند و این اقا پسر درسخون و خوش تیپ خیلی به با شوخی می کند و او را تحویل می گیرد.


    اما این ارتباط که که خیلی از بچه ها با حسرت به انها نگاه می کردند یک روی دیگر هم داشت!


    یک روز که در اتاقم نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم  همان خانم وارد اتاق من شدو از من وقت مشاوره خواست.


    بغض راه گلویش را گرفته بود! می گفت: وقتی یک پسری با او شوخی می کند یا همان اقا پسر کلاس، چیزی به او می گوید . دلش می خواهد بمیرد. دلش می خواهد زمین باز شود و در زمین فرو رود!


    می گفت: ((حسرت دخترهای سنگین و با وقار کلاس که پسرها را تحویل نمی گیر