هر که در آنچه فرا مي گيرد بسيار بينديشد، دانش خود را استوار ساخته و آنچه را نفهميده مي فهمد . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----86205---
بازديد امروز: ----131-----
بازديد ديروز: ----148-----
جستجو:
خاطرات حاج آقا - خاطرات باور نکردني يک حاج اقا
  • درباره من
  • لوگوي وبلاگ
    خاطرات حاج آقا - خاطرات باور نکردني يک حاج اقا

  • پيوندهاي روزانه




  • خاطرات حاج آقا[37]
    متفرقه[6]
    خاطرات رهبري[4]
  • مطالب بايگاني شده
  • لينک دوستان من
    به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
    اميدزهرا
    انتظار
    مذهبي
    ازدواج موقت وچالش ها
    طلبگي و دنياي عشق
    کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
    آدمک ها
    سوتک
    عاشقان علي و فاطمه
    شيعه مذهب برتر
    احساس با تو بودن
    گنجينه قصار
    شاهد
    حرفاي خودموني من
    بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ...
    ياد داشتهاي يک گل پسر
    کربلاي جبهه ها يادش بخير... !
    ....چند کيلو اميدواري .....

    ● بندير ●
    زير آسمان خدا
    پاییزی
    براي اولين بار ...
    او براي دم هر ثانيه ام رحمتي بود عظيم
    خاطرات خاشعات
    در دانشگاه تهران چه مي گذرد؟!
    وبلاگهاي قرآني
    .:: گاواره ::.
    ألا إنَّّ حِزبَ الله هُمُ الغالِبُون
    پاک ديده
    ((اباصالح رو حي فداک))
    خلوت تنهايي
    مسيح انديمشک
    قصه بچه بسيجي
    عمره دانشجويي_2 واحد
    باسيدعلي‏تافتح‏قدس‏ومکه
    همسفر حاضري؟کوله پشتيت آماده‏ست؟
    مسافر
    مرواريدي در صدف
    عرفان gnosticize و جنبش هاي نوپديد معنوي
    وقايع
    آبدارچي
    پروژه رايگان دانشگاهي
    حقيقت بهائيت
    تکبير
    سخنان حکيمانه يک پسر ديوانه!
    سئوالهاي منتظر جواب
    آشتي کنون با ...
    پيامبر اعظم
    نگاهم براي تو
    ماماني هستي
    در تکاپوي انديشه
    آخوندها از مريخ نيامده اند
    این همینه...همین...نه بیشتر نه کمتر
    دفتر خاطرات
    دوستان همدم
    بازي بزرگان
    همه چيز و هيچ چيز
    رضوان
    دين و فرهنگ
    نافذ
    اللهم عجل لوليک الفرج
    شيخ بي چراغ
    عشق الهي: نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي
    اخرين خبرهاي فوري از لبنان
    اخبار لحظه به لحظه از لبنان
    اراک دانلود
    صبح
    آلا
    فقيه
    بهلول
    زن مسلمان
    شهر حماسه
    دل نوشت

    سلام بچه ها
    خدايا کمک ام کن
    استشهادي
    بيا بگرد بخونه
    مهرنما
    مهرنما
    ناگفته هاي يک حاج آقا (وبلاگ اصلي خودم)
    ناگفته هاي يک حاج‏آقا
    سفره ي اذون
    سالهاي دور از تو
    به وسعت دنيا
    تعقل و تفکر
    نوشته هاي يغما
    حرف هايي که بردل ماند
    دلتنگي هاي يک طلبه
    ازدواج موقت
    منتظران يوسف فاطمه
    يا صاحب العصر و الزمان
    به ياد او
    شهداي کوهسرخ مکي
    خاطرات يک ني ني کوچولو
    اخلاق زنا شويي
    حديث براي قرن 21
    پرسمان
    موسسه فرهنگي دارالقرآن الکريم - ستاد پاسخگويي به سوالات
    آينه بيست در بيست
    *خدا ؛ دوستت دارم*
  • لوکوي دوستان من
  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • وضعيت من در ياهو
       [آرشيو شده ها]
  • + خاطرات حاج اقا(پارتي در شب اربعين)
    نويسنده: حاج اقا داودي چهارشنبه 8/3/1387 ساعت 2:30 عصر

    صداي خيلي قشنگي داشت . فرض کنيد معروف به فري بود از بچه هاي ايراني که چند سالي است براي تحصيل به هند آمده بودولي بجاي درس جذب مجالس دانس و رقص  شده بود خواننده شب نشيني ها گناه ، از مجلس گرم کن هاي حرفه ايي و پرطرفداردر پارتي هاي ايراني و هندي  شده بود.


    اينقدر کارش گرفته بود که هرشب برنامه داشت، به قول بچه هاي انجمن اسلامي دانشجويان خارج از کشور پولش هم خوبه (گوشتان را بياريد نزديک يک چيز مي خواهم در گوشتان بگويم البته کتک شب اول قبرشم ظاهرا بد نيست)


    دوشب ديگرشب اربعين است ،در حالي ايراني ها مقيم از يک طرف  و دانشجويان ايراني در انجمن اسلامي از طرف ديگر برنامه ريزي مفصلي  مي کردند شب اربعين را در هند ميان ايراني ها با شکوه حسيني  برگزار کنند ،


    همانطور که بين دوستان برنامه ريزي مي کردند يکي از بچه ها انجمن گفت:


    ((مي دانيد بعضي ها بصورت عمدي در شب اربعين يک شب نشيني و پارتي ايراني هندي مفصلي مي خواهند برگزارکنند و خيلي از بچه مسلمون ها را جذب کرده اند!خواننده اين شب هم فري است که خيلي طرفدار دارد!حسابي هم بين ايراني ها تبليغ کردند!))


    پيش خودم گفتم : خدايا چکار بايد کرد؟! بايد يک عکس العملي و نهي از منکر نسبت به اين مراسم گناه و فحشا در شب اربعين داشته باشيم .مگر امام حسين (ع) براي امر به معروف و نهي ازمنکر شهيد نشد.


    شايد بگوييد خوب حاج اقا به احتمال زياد در شب اربعين هزاران مجالس گناه در هند هست چرا شما گيرداديد به اين جلسه؟


    راستش بخواهيد مشکل اين جلسه اين بود که بصورت مشترک بين ايراني بچه مسلمان و هندي ها مخصوصا دانشجويان ايراني محصل برگزار مي شد. آن هم در اين شب که اسمان و زمين بر حسين اشک مي ريزند.


     و بهترين کار اين بود قبل از برگزاري اين برنامه اقدامي صورت بگيرد .


    خدايا چکار بايد کرد؟ که شب حسين حسيني بماند؟! تنها راه ،توسل به اقا اباعبدالله (ع)بود، بعد قدم برداشتن در  مسيرامر به معروف و نهي از منکر!


    تصميمي گرفتيم هرچند به نظرعملي نبود


    يکي از بچه ها را به در خانه فري همان پسرخوش صدا و خواننده پارتي ايراني که بهرحال مسلمان شيعه بود فرستاديم که پيغام به او بدهد:


    (( فلاني امام حسين (ع)را دوست داري يا نه ؟ آيا مي داني امشب شب اربعين امام حسين (ع) است ؟))


    گفت : ((خوب منظور؟))


    --- ((امشب را به احترام امام حسين(ع)خواننده مجلس پارتي نباش!))


    با تعجب جواب داد: ((مي دوني اگر امشب من نرم، چي ميشه؟ مي دوني چند صد نفر عصباني مي شوند؟ جواب آنها را چي بدهم؟ مي دوني چي داري مي گي ؟))


    --- ((من فقط اين را خوب مي دونم امام حسين (ع) بلد جوابشان را بدهد اگر امام حسين ارزشش را دارد امشب با نرفتنت مجلس پارتي را تعطيل کن! بابا امشب شب عزاي امام حسين است!))


    کمي به فکر فرو رفت بعد يک نگاهي معنا داري کرد و گفت :


    ((باشه امشب را به خاطر امام حسين نمي رم هرچه بادا باد))


    وقتي اين خبر به بچه ها رسيد  انگار اشک  در چشمان همه ي رفقا جمع شد.


    شب اربعين شد و او نرفت! جلسه پارتي با اين همه هزينه تعطيل شد! به خيلي  ها ضرر رسيد! خيلي ها نتواستند آن شب گناه کنند! و خيلي ها عصباني شدند!


     اما داستان به همين جا تمام نشد تلفن انجمن که زنگ خورد يکي از بچه ها گوشي را برداشت و بعد از چند ثانيه صحبت کردن رنگ از چهره اش  پريد.انگار اتفاق بدي افتاده باشد با عجله خودش را به بچه ها رساند و داد زد :


    ((فري خواننده است  مي گويد بعضي از هندي ها و ايراني ها يي که مجلس پارتي شبانه شان با نرفتن من خراب شده با چوب و چماق  و عصبانيت ريختن پشت در خانه که من را حسابي کتک بزنند .)) حالا ديگه داشت حسابي مثل فيلم هاي هندي مي شد!


    تنها چيزي که مي توانستيم بگوييم اين بود يا ابا اباعبدالله (ع)خودت کمک کن!


     با عجله همراه  عده اي از بچه هاي انجمن اسلامي  براي  شرکت در کتک زدن ببخشيد اشتباه کردم کتک خوردن به طرف خانه  فري رفتيم.


    چه غوغايي داشت برپا مي شد.


     قبل از اينکه دعوا به صورت فيزيکي شروع بشود به کمک دوستان براي سر دسته ي اصلي مجلس پارتي که هندي بود واز برگزار نشدن مراسم پارتي حسابي ضرر کرده بود  توضيح داديم که امشب چه شبي است و علت نيامدن خواننده به مجلس شما به خاطر احترام به اربابش و مولايش امام حسين (ع) بوده است وووو ...


    همه ساکت شده بودند!


    ما سخن مي گفتيم واهالي پارتي مستمع وساکت و آرام و همراه باکمي تعجب نگاه مي کردندو فقط شنوده بودند.آرامش عجيبي بعد ازطوفان بوجود آمده بود، انگارمنتظر بودند اين حرف ها را بگوييم و با خونسردي شنوده باشند! انگار اين اشخاص عصباني در يک لحظه تغيير شخصيت داده باشند به راحتي حرفهاي ما را قبول کرد و رفتند .


    رفتند به همين راحتي نه کتکي خوردند! نه کتکي زدند! پيروزي بدون شليک حتي يک گلوله!



    يک لحظه گفتم  يا ابا عبدالله حسين(ع) ممنونتم و نفس عميقي کشيدم!


     من فکر کردم آن لحظه امام حسين (ع) دارد به ما طعنه مي زند چرا شک داريد که  ما مساله به اين راحتي تمام شده اگر به راحتي تمام نمي شد بايد شک داشته باشيد.


    فري خواننده که سايه ي بچه هاي انجمن را با تير مي زد امروز از رفقاي سلام و عليکي بچه هاي انجمن است البته عارف و سالک نشده ولي يادمان نرود پله پله تا ملاقت خدا!


    با هم  بگوييم :


    يا حسين يا حسين يا حسين


    کمکم کن من هم برگردم!


    نظرات ديگران ( )

  • + خاطرات حاج اقا(عرفان فلفلي حاج اقا درهند)
    نويسنده: حاج اقا داودي پنجشنبه 2/3/1387 ساعت 10:39 صبح

    از آن لحظه اي  که وارد بمبئي شدم علي رغم تصور قبلي با شهري کثيف و شلوغ ،فقر شديد و ثروت عجيب مواجه شدم .


    بهترين کار اين بود که هتلي را در منطقه شيعه نشين  بندي بازار اجاره کنم.


    وارد هتل نشده با استقبال گرم صاحب هتل مواجه شدم .ظاهرا صاحب هتل هم مسلمان بلکه شيعه بود. براي همين به محض ورود من وتحويل اتاق، از من درخواست کرد که حاج آقا بايد ناهار  منزل من باشي.


    من هم از ترس غذا هاي تند هندي که وقتي مي خوري بايد آتش نشاني بياد و خاموشت کند قبول نکردم.


    حالا هر چي من از ترس غذاهاي تند هندي بهانه مي آوردم او پافشاري مي کردکه مرغ يک پا بيشتر نداردتا اينکه من هم تسليم شدم.( شماهم يک کمي  از اين هندي ها ياد بگيريدفقط مي توانيد مفت و مجاني  وبلاگ حاج آقارا بخوانيد؟ شد يکبار ما را ناهار دعوت کنيد؟)


    بلاخره توفيق نصيب مدير هندي هتل شد که حاج آقا داودي مهمانش شوداما به شرطي که براي من غذا با فلفل کم درست کند.(حال مي کني چقدر نوشابه براي خودم باز مي کنم)


     به قول مادربزرگ هاي شيرازي چشمتان روزگار بد را نبيند، سفره ناهار که پهن شد دو مدل غذا در سفره گذاشتند .


    يکي غذاي خودشان که انواع فلفل سرخ و سياه و سبزوغيره را داشت، بجاي سبزي همراه غذا فلفل مي خوردند.


     دوم غذاي مخصوص حاج اقا بود که فلفلش به قول هندي هاي ناچيز بوداما براي من و شما انقدر بودکه بعداز خوردن اولين لقمه غذايک لحظه احساس کردم چشمان مبارک حاج اقا دور کله مبارکتر دارد مي چرخد  و مثل کسي که لحظات آخر عمرش همه خاطرات زندگي خود را به ياد مي آورد، من همه ي شما خواننده هاي عزيز وبلاگ رادر يک لحظه به ياد آوردم(مثلا دارم به ياد مي اورم) بعد شما مي گوييد حاج اقا شما بي وفا هستيد درحالي که من در بهترين لحظات زندگي به ياد شما هستم.


     از برکات ديگر غذاي آن روز اين بود که تا دو روز به لهجه ي غليظ هندي صحبت مي کردم وزبان شيرين فارسي را به کلي فراموش کرده بودم .


    اما از منبر رفتن هايم برايتان بگويم مثل حرف زدن عرفا شده بود که هميشه اشک از چشمانشان جاري است.


    مردم وقتي به من نگاه مي کردند با تعجب و حيرت از معنويت من پيش خودشان مي گفتند: عجب روحاني با تقوايي است! که همراه با منبر رفتنش گريه هايش قطع نمي شود!! غافل از اينکه عرفان من از نوع عرفان فلفلي بود.


    راستش را بخواهيد عارف بودن يا به زبان ديگر غذاي فلفلي خوردن هم بد نيست!


    باورتان نمي شود يکبار امتحان کافيه


     


    نظرات ديگران ( )

  • + حاج اقا داودي برگشت(خاطره اي متفاوت)
    نويسنده: حاج اقا داودي يکشنبه 22/7/1386 ساعت 12:43 عصر

    با سلام و عذر خواهي بابت اين همه فاصله به خاطرمشغله هاي و فعاليت هاي زياد م ! عرض شرمندگي از صورت من الان مثل باران بهاري از نوع باران عربي پايين مي ريزد باورتان نمي شود نگاه کنيد اشتباه نکنيد اين گريه نيست اين عرق شرمندگي است!البته  حالا به اين زيادي م نيست يک کم کمتر است.مثلا اينقدر.و ضمن تشکر از دوستاني که به بنده حقير ذليل مسکين مستکين و ... با داد زدن و ابراز دلتنگي و مهمتر از همه با پخش خبر فوت و يا ناپديد شدن من ابراز محبت کردند و اينکه به انها بگويم خيالتان راحت باشد حتي نقشه هاي محسن و مهندس يا اقاي شايگان و جلال فتوحي و حتي الياس هم بر روي حاج اقا داودي که ضدگلوله است اثر نمي کند.


    اما سوغاتي دوره مسافرتي طولاني من يک خاطره است که چند مدت پيش اتفاق افتاد.


    از روزهايي بود که تاکسي خيلي سخت پيدا مي شد، من هم در راستاي حفظ سرمايه ملي(البته ريا نشه) يعني همان بنزين عزيز که اين روزها خيلي دلمان براش تنگ شده و نفس نفس زدن هاي اخر کارت سوختم، ماشين را نياورده بودم.


    سوار يکي از اين سواري شخصي ها شدم.


    از خوشتيپي راننده برايتان بگويم. موهاي فر و بلند و کت روي دوش سيبيل تا بنا گوش، فقط کم بود تا هيکل آرنلي او ببرد عقل و هوش!


    اقاي راننده هم هنوز حرکت نکرده براي خوشي دل خودش يا ناخوشي دل من يک نوار ترانه زن از نوع انگليسي  پخش کرد.


    در همين لحظه حس معنويت من و اينکه نظر کرده هستم گل کرد و تصميم به نهي از منکر اين اقاي راننده گرفتم.چند فرضيه نهي از منکر در ذهنم آمد


    اول روش با قدرت و عزت نفس بود به اين شکل مثلا:


    اقا نوار را خاموش کن وگرنه :


    1- حسابت را مي رسم


    از قدرت بدني راننده همين بس که:  اگر يک مشت نيمه ابدار به من مي زد انچنان ضربه مغزي مي شدم که فقط اقاي دکتر پژوهان مي توانست من را عمل کند.ان هم که مي دانيد الياس نمي گذارد ادم خوبي مثل من عمل شوند لذا در بيمارستان جان به جان افرين تسليم مي کردم.


    2-از تاکسي پيدا مي شوم


    خوب پيدا شو بهتر


     


    دوم روش هاي بدون عزت نفس


    1- اقا خواهش مي کنم نوار را خاموش کن


    اگه خاموش نکنم چيکار مي کني خيلي خوش بينانه بايد تا دو ساعت به فلسفه موسيقي ، موسيقي لهو و لهب ،موسيقي هاي خوب  و هزار قال و قيل ديگر براي او مي پرداختيم تازه اخرش به من مي گفت ليلي زن است يا مرد.


    اما روش من


    يک شکلات کوچولو را وسط دويست توماني گذاشتم و کرايه را به او دادم! و هيچ حرفي نزدم.


    تا شکلات را ديد، اول تعجب کرد چون مناسبتي نداشت! بعد از چند ثانيه مکث در ميان صداي بلند ترانه خان زن گفت :(( اي ول حاج اقا! دستت درد نکنه!))


    خواهش مي کنم من تمام نشده بود که شکلات در دهان اقاي راننده مزمزه شد هنوز 10 ثانيه نشده بود که ديدم صداي ضبط قطع شد . نوار را بيرون اورد و در بين نوارهايش حسابي گشت و يک نوار ديگر گذاشت.


    من هم خوشحال که تير به هدف خورد منتظر شنيدن صداي افتخاري يا ... بودم که صداي روضه و مناجات شب اول قبر از ضبط ماشين بلند شد.


    من هم پيش خودم گفتم:(( حالا بايد يک نقشه بکشم نوار روضه بي وقتش را خاموش کنه!))


     


    نظرات ديگران ( )

  • + خاطرات حاج اقا(ملاقات باامام زمان عج)
    نويسنده: حاج اقا داودي سه‏شنبه 1/3/1386 ساعت 10:53 صبح

    روزهاي زيادي با آقاي سيويه گذرانديم ،روزهاي خوب و شيريني بود، اما يک روز يک اتفاق عجيبي رخ داد!


    صبح آن روز آقاي سيبويه خيلي سرآسيمه بود! اصلا حال عجيبي داشت بعضي ها فکر کردند نکند اتفاق بدي افتاد باشد بعضي ها هم برعکس فکر مي کردند خبر خوشي به آقا داده اند! نمي شد احتمال درستي داد.


    بالاخره صبرمان به سر آمد سراغ مدير مدرسه علميه که با اقاي سيويه رابطه ي نزديکي داشت رفتيم.


    ((حاج آقا! خيلي نگران ‌حضرت ايت الله سيويه هستيم، اگر اتفاق بدي  افتاده که اينقدر روحيه ايشان تغيير کرده بما هم خبر دهيد!))


    هنوز صحبتهاي ما تمام نشده بود که اشک در چشمان حاج آقا ش مدير مدرسه جمع شد.


    وقتي حال حاج اقا ش را ديديم اضطراب ما هم بيشتر  شد، نمي دانستم چکار کنيم که بعد از چند لحظه سکوت بعد لبخندي زد و گفت:


     (( آيت الله سيبويه ديشب خوابي ديده اند که حضرت ايت الله صديقين(زيد عزه) تعبير کرده اند، تعبيرش اين است چند روز ديگر شخصي که اقاي سيبويه ايشان را نمي شناسد، از دبي تلفن مي کند و اقا را دعوت مي کند همراه آنها به حج برود و اقا سيبويه در عرفات خدمت اقا و سيدمان حضرت حجت ابن الحسن العسکري(عج)مي رسد!))


     اشک در چشمان ما جمع شده بود نمي توانستم جلو گريه خود را بگيرم، ولي هنوز هيچ اتفاقي نيفتاده بود .روزها به کندي مي گذشت و ما منتظر يک تلفن ناشناس بوديم و حضرت ايت الله سيبويه که خبر نداشت ما هم خبردار شده ايم از ما منتظر تر!


    يوسف گم گشته بازايد به کنعان غم مخور


    کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور


    بلاخره آن روز فرا رسيد و شخصي از دبي با مرحوم ايت الله سيبويه تماس گرفتند و ايشان را به مکه دعوت کرد.شخصي که حتي او را نمي شناخت!


    حضرت ايت الله سيويه مي رفت و ما مانديم او مي رفت و ما گريه مي کرديم او مي رفت و ما حسرت مي خورديم او مي رفت و ما را پشت درهاي بسته جا گذاشت.


    گاهي پيش خودمان مي گفتيم:


    ((يکي درد و يکي درمان پسندد                يکي وصل يکي هجران پسندد


    مو از ميون درد و وصل و هجرون              پسندم انچه را جانان پسندد))


    زمان آرام ارام مي گذشت.


    من و لحظه شماري هاي من!


     در حال انتظار بازگشت او بوديم ،منتظر خبري از گيسوان يار و چشم به راه وصال هم نفس يار!


    و آن روز که برگشت او شاد بود، ولي چيزي از شاديش نمي گفت.


     هيچ کس جرات نمي کرد از او سئوال کند.ولي گاهي که اسم اقا اما زمان(عج) در بحث هاي بعد از سفر مکه مي امد حضرت ايت الله سيبويه(ره) امانش بريده مي شد و زار و زار اشک فراق مي ريخت.


    شايد پيش خودش به ما مي گفت:


    ((تو مو مي بيني من پيچش مو                  تو ابرو من اشارتهاي ابرو))


    من که ديگر کاسه صبرم لبريز شده بود سراغ يکي از علما که خيلي رابطه نزديکي و صميمي با آيت الله سيبويه داشت رفتم و با اسرار زياد ، قضيه ملاقات حضرت ايت الله سيبويه با امام زمان(عج) را برايم نقل کردند که :


    (( آقاي سيبويه با اشک نقل کردند در عرفات خدمت اقا و سيدمان حضرت حجت ابن الحسن العسکري(عج)  رسيدم و يک ساعت در محضر آقا بودم .ظاهرا دست اقا امام زمان را  مي بوسندو آقا هم پيشاني ايشان را مي بوسند و حرفهاي که هيچ کسي هنوز خبر ندارد به همديگر مي زنند.))


    برغم مدعياني که منع عشق کنند


    جمال چهره تو حجت موجه ماست


    قبر مبارک مرحوم آيت الله سيبويه(ره) در حرم حضرت معصومه (س) کنار قبر شهيد مفتح مي باشد


    نظرات ديگران ( )

  • + خاطرات حاج‏ آقا
    نويسنده: حاج اقا داودي چهارشنبه 29/1/1386 ساعت 1:29 عصر

    هر وقت با آنها کلاس داشتم حتما اين خانم حرف و شوخي هايي را مطرح مي کرد که پسرهاي کلاس بخندند و به قول دخترهاي ديگر مي خواست خودش را بين پسرها نشان دهد.


    بعضي از دخترهاي دانشگاه مي گفتند:


     (( حاج اقا! ببينيد چقدر خودش را براي پسرها لوس مي کند.))


     حتي بعضي از دخترها بخاطر اينکه مثلا روابط عمومي خوبي با پسرها دارد و هميشه پسرهاي کلاس با او شوخي مي کنند به او حسادت مي کردند!


    يک آقاپسري که از بچه هاي شيطون دانشکده بود هم روابط عمومي خوب داشت و ... با اين خانم خيلي ارتباط داشتند و خيلي سر کلاس به هم شوخي و متلک مي انداختند! البته غير مستقيم، ولي من متوجه مي شدم منظورشان کيست.


    اين دو نفر خيلي با هم ديده مي شدند، حتي بعضي ها مي گفتند اين دو نفر قرار است با هم ازدواج کنند.


     در نگاه خيلي از دخترهاي دانشگاه آن دختر خوشبخت ترين دانشجوي دختر بود، چون مثلا پسرها با شوخي مي کنند و اين اقا پسر درسخون و خوش تيپ خيلي به با شوخي مي کند و او را تحويل مي گيرد.


    اما اين ارتباط که که خيلي از بچه ها با حسرت به انها نگاه مي کردند يک روي ديگر هم داشت!


    يک روز که در اتاقم نشسته بودم و مشغول مطالعه بودم  همان خانم وارد اتاق من شدو از من وقت مشاوره خواست.


    بغض راه گلويش را گرفته بود! مي گفت: وقتي يک پسري با او شوخي مي کند يا همان اقا پسر کلاس، چيزي به او مي گويد . دلش مي خواهد بميرد. دلش مي خواهد زمين باز شود و در زمين فرو رود!