خاطرات حاج آقا ۵
يادش بخير
اولين باري که بود که رفتم تبليغ
خيلي اضطراب داشتم وقتي مي خواستم به خودم روحيه بدهم پيش خودم مي گفتم طوري نيست قرار است بروم يک روستاي کوچک و مردم اهل دلي پيدا مي شوند خيلي کار سختي نيست و بعدهم کمي بي خيال اضطراب مي شدم.
اما امان از آن روزي که تمام محاسبه هاي آدم برعکس از آب در مي ايد و اين خود نشان دهنده ضعف و نياز انسان به حضرت محبوب بي نياز است.
من را به يک مسجد وسط شهرستان ... قرار دادند.
جالب اينکه درآن محله که غير از من هيچ روحاني تا به حال جرات نکرده بود آن نزديکي ها قدم بردارد
اما من پيرو شعارهاي روشنفکرانه که داشتم با شجاعت وصف ناپذيري قدم مبارک را در آنجا برداشتم و جان خود را در راه اسلام...(من چه آدم خوبي بودم خودم خبرنداشتم
)
اما از روز اول براي شما بگويم فقط قول بدهيد خيلي به من نخنديد
روز اول که وارد کوچه و پس کوچه هاي محله شدم تا خودم را به مسجد محل برسانم از اوايل محدوده ي استحفاظي آن محله که رسيدم برادران اراذل و اوباش عزيز آنچنان چپ به من نگاه کردند
که پس از اندکي تامل مهمترين و استراژي ترين تصميم زندگي خود را گرفتم. آن تصميم مهم که برخواسته از اراده ي بلند من بود ادا کردن کلمات زيباي شهادتين بر زبان الکنم بود.
کم کم داشتم بوي عالم پس از مرگ را بر مشمام حس مي کردم
ولي چه کنيم که در روز اول توفيق شهادت از ما برداشته شد هرچند تا مسجد که رسيدم فرشته ي ملک الموت را تا چند قدمي مشاهد کردم لکن به احترام نماز از قبض روح و تقديم کردن يک ضربه چاقو از طرف برادران عزيز ارذل و اوباش اجتناب فرمودند.
جاي شما خيلي خيلي خالي وقتي به مسجد رسيدم احساس کردم مثل اينکه حضرت محبوب به من جان دوباره بخشيده است.
اما از نمازجماعت براي شما بگويم
وقتي وارد مسجد شدم پس از توجه و عرض ادب به نمازگزاران بسيار زيادي که جمعيت غير قابل شمارش آنها به اندازه ي انگشتان دست هم نمي رسيد نگاهم به چهره ي مبارک چند نفر از برادران عزيز ارذل و اوباش افتاد
در حال تعجب بودم که يکي از برادران عزيز و محترم ارذل و اوباش به طرف من آمد. من هم نمي دانستم چکار بايد بکنم هرچه گشتم راه فراري نيافتم
لذا جان عزيز را به دست تقدير سپردم.
وقتي به من رسيد دستم به عنوان سلام که گرفت آنچنان دستهاي من را جهت تبرک و استفاده معنوي
فشار داد که من به ياد شب اول قبر و فشار قبر افتادم بعد هم نگاه چپي به من کرد و گفت:((بعد از نماز از مسجد بيرون نري کارت دارم))
لحظه هاي عجيبي بود آدم وقتي بداندنماز اخر عمرش را مي خواند چه احساسي دارد؟
نماز جماعت همراه با اشک و آه ! 
((نمازگزاران خيلي از نماز همراه با گريه ي حاج اقا حال کردند!))
در قنوت نماز تصميم گرفتم دعاي شهادت بخوانم!
بين دو نماز به لحظه هايي که پسرم حسين بايد دوران يتيمي را سپري مي کرد فکر مي کردم .و به غريبي و لحظه هايي که مي خواست بدون بابا سپري کند اشک مي ريختم
نماز تمام شد و آن برادر محترم و عزيز اراذل با سبيل هاي تابناگوش و کتي بر دوش ونگاهي همراه با هوش(چه شاعرانه شد
) به طرف من امد و بدون مقدمه گفت:
((وايسا الان برمي گردم نري يه وقت کارت دارم!))
رفت و من ماندم و انتظار براي وصال حضرت محبوب . پيش خودم فکر کردم حتما رفته با دار و دسته محترم برو بچ محل تشريف بياورند تا کسي در کتک زدن حاج اقا بي نصيب نماند و از اين فيض مرحوم نشود.
در همين فکرها بودم که ديدم اين بنده خداي سيبل دررفته با قيافه ي خشن يک ظرف بزرگ در دست گرفته که شامل ۱۰ سيخ کباب ۳سيخ گرجه ۲ عدد نان سنگک و يک کاسه ماست و يک نمکدان و سماق به مقدار لازم
و سبزي و دوغ .
جلو اومد گفت: ((يا علي حاج آقا! مرام ما لوتي ها اجازه نمي دهد روز اول که مهمان مياد محله گرسنه از اينجا برگرده
))
بقول برادران اراذل و اوباش : اي ول
بفرمائيد کباب