ديروز14/9/85 براي بازگشت از يکي دبيرستان ها که براي مشاوره رفته بودم با تاکسي تلفني برگشتم . راننده جواني بود که تا من سوار ماشين شدم بدون مقدمه گفت :
((حاج اقا اگر يکي خواب امام را ببنيد راست است يا نه؟))
من هم که صادقانه سخن گفتن او را درکه چشمانش فرياد مي زد ديدم
گفتم :
((خوب مثلا چه خوابي!
))
بنده خدا مثل اينکه منتظر اين سئوال بود با هيجان گفت :
((راستش من يک حاجت خيلي خيلي سخت داشتم دو بار پيش امام رضا(ع) رفتم حاجتم برآورده نشد
ولي وقتي براي سومين بار، من که نماز نمي خواندم و اصلا اهل مسائل ديني نبودم رفتم حرم امام رضا(ع) گفتم:
((من اخرين بار است که از شما کمک مي خواهم
و اگر جواب ندادي ديگه اين طرفها پيدا نمي شود!
))
همان شب درخواب ديدم امام رضا(ع) دارد به طرف من مي آيد
در خواب خيلي وحشت کردم
گفتم حتما امام رضا بخاطر اين حرفي که بهش زدم عصباني شده از دستم که ناگهان بيدار شدم. خيلي عرق کرده بودم نمي دونستم چکار کنم تا اينکه همان روز به اصفهان برگشتم شب دوباره خواب که رفتم اقا امام رضا (ع) را ديدم به طرفم آمد و گفت :
((ما که برايت دعا کرده بوديم خيلي پيش از اين برايت دعا کرديم ولي آن زمان صلاح نبوده مشکلت تو حل شودالان صلاح است .))
از خواب بيدار شدم هم گريه مي کردم
بودم هم خوشحال بودم
حال عجيبي داشتم مثل آدم هاي مضطرب شده بودم . آن روز بعد از خواب خيلي به حرف امام رضا(ع) که صلاح نبوده فکر کردم تا اينکه شب سوم هم دوباره خواب امام رضا ديدم که گفت:
((فلاني چرا توکه ادعاي دوستي با ما را داري نماز نمي خواني؟ چرا ريشت را تيغ مي زني !))
حاج آقا اگر الان مي بينيد من که هيچ استدلالي نمي توانست قانعم کند که ريش خوب است ريش مي گذارم من که هيچ گاه نماز نمي خواندم نماز مي خوانم فقط بخاطر همون حرف امام رضا(ع) است شايد اگر عکس من را قبلا ديده بوديد باورتان نمي شد که ...