دو آزمندند که سير نشوند . آن که علم آموزد ، و آن که مال اندوزد . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----86205---
بازديد امروز: ----131-----
بازديد ديروز: ----148-----
جستجو:
معجزه اي ديگر از امام رضا - خاطرات باور نکردني يک حاج اقا
  • درباره من
  • لوگوي وبلاگ
    معجزه اي ديگر از امام رضا - خاطرات باور نکردني يک حاج اقا

  • پيوندهاي روزانه




  • خاطرات حاج آقا[37]
    متفرقه[6]
    خاطرات رهبري[4]
  • مطالب بايگاني شده
  • لينک دوستان من
    به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
    اميدزهرا
    انتظار
    مذهبي
    ازدواج موقت وچالش ها
    طلبگي و دنياي عشق
    کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
    آدمک ها
    سوتک
    عاشقان علي و فاطمه
    شيعه مذهب برتر
    احساس با تو بودن
    گنجينه قصار
    شاهد
    حرفاي خودموني من
    بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ...
    ياد داشتهاي يک گل پسر
    کربلاي جبهه ها يادش بخير... !
    ....چند کيلو اميدواري .....

    ● بندير ●
    زير آسمان خدا
    پاییزی
    براي اولين بار ...
    او براي دم هر ثانيه ام رحمتي بود عظيم
    خاطرات خاشعات
    در دانشگاه تهران چه مي گذرد؟!
    وبلاگهاي قرآني
    .:: گاواره ::.
    ألا إنَّّ حِزبَ الله هُمُ الغالِبُون
    پاک ديده
    ((اباصالح رو حي فداک))
    خلوت تنهايي
    مسيح انديمشک
    قصه بچه بسيجي
    عمره دانشجويي_2 واحد
    باسيدعلي‏تافتح‏قدس‏ومکه
    همسفر حاضري؟کوله پشتيت آماده‏ست؟
    مسافر
    مرواريدي در صدف
    عرفان gnosticize و جنبش هاي نوپديد معنوي
    وقايع
    آبدارچي
    پروژه رايگان دانشگاهي
    حقيقت بهائيت
    تکبير
    سخنان حکيمانه يک پسر ديوانه!
    سئوالهاي منتظر جواب
    آشتي کنون با ...
    پيامبر اعظم
    نگاهم براي تو
    ماماني هستي
    در تکاپوي انديشه
    آخوندها از مريخ نيامده اند
    این همینه...همین...نه بیشتر نه کمتر
    دفتر خاطرات
    دوستان همدم
    بازي بزرگان
    همه چيز و هيچ چيز
    رضوان
    دين و فرهنگ
    نافذ
    اللهم عجل لوليک الفرج
    شيخ بي چراغ
    عشق الهي: نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي
    اخرين خبرهاي فوري از لبنان
    اخبار لحظه به لحظه از لبنان
    اراک دانلود
    صبح
    آلا
    فقيه
    بهلول
    زن مسلمان
    شهر حماسه
    دل نوشت

    سلام بچه ها
    خدايا کمک ام کن
    استشهادي
    بيا بگرد بخونه
    مهرنما
    مهرنما
    ناگفته هاي يک حاج آقا (وبلاگ اصلي خودم)
    ناگفته هاي يک حاج‏آقا
    سفره ي اذون
    سالهاي دور از تو
    به وسعت دنيا
    تعقل و تفکر
    نوشته هاي يغما
    حرف هايي که بردل ماند
    دلتنگي هاي يک طلبه
    ازدواج موقت
    منتظران يوسف فاطمه
    يا صاحب العصر و الزمان
    به ياد او
    شهداي کوهسرخ مکي
    خاطرات يک ني ني کوچولو
    اخلاق زنا شويي
    حديث براي قرن 21
    پرسمان
    موسسه فرهنگي دارالقرآن الکريم - ستاد پاسخگويي به سوالات
    آينه بيست در بيست
    *خدا ؛ دوستت دارم*
  • لوکوي دوستان من
  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • وضعيت من در ياهو
  • + معجزه اي ديگر از امام رضا
    نويسنده: حاج اقا داودي دوشنبه 1/8/1385 ساعت 4:53 عصر

    عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت صد شکر که اين آمد و صد حيف که آن رفت عيد بر شما مبارک دوستان


    به خاطر عيد فطر تصميم گرفت يکي از ايميل هاي  مربوط به لطف امام رضا است را که به دست من رسيد برايتان  بگذارم  متن ايميل بدون  کلمه ايي دخل و تصرف مي گذارم. قضاوت  با خود شما



    سلام :

    بهار25سال پيش ازآسمون فرشته ها هبوط کردم وتالاپي افتادم توي يه خانواده ايي که هميشه بدون اينکه بدونن براي چي وچرا کارهاي روزانه شون را انجام مي دادن . من بهاربودم درحلول يک جسم ودرآغاز انجماد درآنجا   ولي افتادم وسط کويري خشک چون چشمامم را بازنکرده بودم که کجا دارم ميرم عاقبت پروبالم سوخت ودست وپام شکست و قلبم هم خاکسترشد.

    دست برقضا خونه ما قانونهاي جالبي داشت مثلا زور حرف اول راميزد ازمدل مادرسالاري خفن نوع ماقبل ميلاد.

    اصلابه اين فکرنمي کردن که من ازآسمون آمدم خونشون مهموني فکرمي کردن مال خودشون ام وبعدازيه مدت هم فکر کردن که منو به اسارت گرفتن. قراربود همه چيز بدون پرسيدن چيزي ازطرف من خشک خشک به خوردمن بره ومن هم فقط بايد نقش يه دستگاهي راداشته باشم که فقط ورودي داره . بگذريم...

     

    يادم مياد بچه که بودم هميشه بايک قاشق پرغذا دورخونه دنبالم مي دويدندتابه زور بهم غذا بخورونن وقتي دستشون بهم مي رسيد قاشق پر غذا را  مي ريختن توي دهانم وبعد هم گوشم رامي گرفتن که همين الان بايد جلوي من اين رابخوري تا گوشتو ول کنم وقتي خوردم بايد دهانم رابازمي کردم تا مطمئن بشن واي ازلحظه مطمئن شدن بهانه قاشق بعدي بود ..... البته قاشق هاي بعدي را هميشه دورازچشم اجنوي گربه ام زحمتشو ميکشيد.!!!!چندسالي گذشت وبعداز به زورغذا خوروندن نوبت .............. يه روزديدم عوض قاشق يه فرقون دستشون گرفتن دنبالم مي دوند محتويات فرقون رابيا وببين چي بود!!!!!!!!

    تيکه پاره هاي داغون يه خرابه آره يه خرابه به نام دين ومذهب وباروهاي زندگي ساز که اگه گوش نکني واي بحالت! يکي ازاون قطعات که خيلي بزرگ بود يه ستون ريخته شده سوراخ سوراخ موش خورده که چند نفري هم روش يادگاري عکس جمجمه کشيده بودن به نام نماز وچندتا آجر خشتي خردشده به نامهاي روزه وحجاب و......آخ گربه نازنيم کجايي که ديگه جاي من نميتوني اين هاروبخوري اين دفعه انتظارداشتن که بگم بع بع بع بع بع   اي خدا به دادم برس.

    خشت اول که به سمت سرم نشونه گرفته شده اومد واي ! روسري چيه ؟ حجاب چيه؟ چرا بايد حجاب داشته باشم ؟ چرا بايدنمازبخونم ؟ وچراهايي که هيچ وقت جواب درستي نگرفتم... اين دفعه قضيه خيلي جدي تربود عوض گوش يقه ام راگرفته بودن وازيه لولو حرف ميزدن که قراره اگه کارهايي که گفته بود رونکنم منو بندازه توي جهنم وبسوزونه.

    يه خداي قدرتمند زورگو    زورگوترازقانون حاکم ما. مي گفتن خدا گفته بايدکارهايي که ميخواد راانجام بدي وگرنه !!!!

     آخه من دوست ندارم بي دليل کاري انجام بدم هيچ چيزي رابدون استدال درست ومنطقي انجام نمي دم ونمي تونم بپذيرم . اصلا خدا به شما گفته به من که نگفته هرموقع شما مردين رفتين بهشت به من خبربدين منم کارهايي که خواسته راانجام ميدم.....

     بعد ازنپذيرفتن اين معاهده ازطرف من وآتيش زدن چندتاروسري وکارهاي ديگه که نمي گم.. فشاربشترشد منم يه روز تصميم گرفتم فرارکنم ازخداي اوينها گفتم نه شمارا قبول دارم ونه خداتون رو ونه بهشت وجهنم رو مي خوام آزاد آزاد آزاد باشم ...

    خداي شما مال خودتون من ميرم يکي بهترشو پيداميکنم ومثل ديگران روش قيمت نمي زادم تاهرچي پيش بياد بخوام بفروشمش. منم موتورم دورگرفته بود خونم به جوش آمده بود خلاصه استارت روزدم دنده رو گذاشتم روي لجبازي وباتمام سرعت به پيش ....... به خودم قل دادم تارسيدن به هدفم که آزادي مطلق بدون قيدوبنده نه سرعتموکم کنم ونه دنده امو عوض کنم...

    ازاون روز به بعد جنگ بين 2 جبهه حق عليه باطل شروع شد که البته من هم باطل بودم وهم به عنوان مفسد في الارض شناخته شدم!!!!!!! فقط چون فرمانده اون جبهه نسبت خوني بامن داشت حکم قتلمو به وضوح ويک باره صادرنکرد.

    ترجيح مي دادن که ذره ذره منو بکشن تا يک دفعه ايي. منم درچهارچوب قوانين دلم هرکاري که دوست داشتم مي کردم وکاري به کارکس ديگه نداشتم. البته چندين هزاربارمجروح جنگي شدم قلبم مثل صافي شده بود سوراخ سوراخ ولي تسلیم نشدم !

    هرچه که می دیدم براشون ارزشمندجلوه میکنه عکس اون راانجام می دادم  تاجایی که بازارم خیلی گرم شده بود تمام بچه های دانشگاه برای خریدن لباس ودرست کردن مو و آرایششون من بایدنظرمیدادم مدروز ترین مدلهای ماهواره /آرایش /رنگ ومدل مو ولباس وناخن.....

    میخواستم دفتر مشاوره بازکنم!!!! حداقل می دونستم مدهایی که دارم مال کدوم خواننده ومال کدوم کانال فشنه .

    برحسب ارتباطات گسترده وشیطنتهای زیاد یه چیزی مثل الگو بودم هم توی فامیل هم درجمع دوستان ومحیط کار ودانشگاه .نکته جالب قضیه این جا بود همونهایی که بهمن می گفتن باید حجاب داشته باشی ومنو به خاطرکارهایی که می کردم سرزنش می کردن درپنهانی های خودشان ازمن خوششان می آمد وتعریف می کردن ؟؟؟؟؟؟ ولی جوری که من نفهمم و پر روتر ازاین نشم.

     

     حالا دیگه وقت اعترافه گوش هاتون را بگیرید...

    باوجود تمام توجهی که نسبت به من بودوبهم خوش می گذشت توی همه چیزحرف اول رامیزدم.. همیشه جای یه چیزی مثل معنویت یه چیزی که بعضی وقتها بتونم بهش تکیه کنم وآرامش بخشم باشه توی وجودم خالی بود راستش دیگه حالم ازآزادی داشت به هم می خورد...

    این احساس کمبود باهیچ فیلم وآهنگ وهیچ ارتباطی پر نمیشد...

    همچنان پام روی گازبود وباسرعت داشتم می رفتم...

    یه مدتی بود داشتم فکرمی کردم به زندگی آدمها برام جالب بود،

    چرا بعضی ها یه جور دیگه زندگی می کنن وعملکردشون چیز دیگری ایست؟ کیفیت زندگیشون هم مهراستاندارد داره ونتیجه ایی که میگیرن هم دلچسب تره؟ برام سوال شده بود توی ذهنم یه علامت سوال گنده قده یه چراغ برق.

    چرا باید بعضی ها که بهشون میگفتم مونگل عقب افتاده بعضی ازمحدودیتها را قبول کنن وبعضی دیگه مثل من وامثال من دنبال آزادی بی قیدوبندی باشن.

     تصمیم گرفتم یه ذره ازارتفاع این علامت سوال توی ذهنم کم کنم درنتیجه ارتباطاتم راگسترش دادم ...

    اوه اوه اوه خدانصیب گرگ بیابون نکنه این آدم مذهبی ها عجب چیزهایی ان .

     با برقراری ارتباط محدود ودست به عصا وباوسائل ایمنی وتجهیزات کامل با این قشرخاص متوجه یه شکاف (تضاد) چندین هزارپایی شدم.همین تضاد چندین هزارپایی بود که باعث میشد نوع کیفیت زندگیشون فرق کنه بامقایسه به هیجا نرسیدم این گروه /افکار > نیتها وصحبتهای روزانه وحتی وسایل ارتباطی شون هم فرق داره ومخاطب های برنامه های خاصی اند. چرا؟

    چی باعث می شد که افراد مذهبی ازخیلی چیزها چشم پوشی کنن که برای امثال من ممکنه اساسی ترین موضوع زندگیشون باشه؟

    اونها چی فکر می کنن؟

     به چی فکر میکنن وچه جوری ؟

    ریشه این زندگی وفکر واعتقاد به کجا برمی گرده؟

    تقلید کورکورانه ببعی مآب ازباورهای شکسته نسل های گذشته؟

     یا انتخاب باچشم باز؟

    انتخاب چی؟

     دین ؟

    مذهب؟

     فرقه؟

    خرافات؟

    به خودم می گفتم عقلا ومنطقا هرکسی که کاری می کنه هر طور که فکر میکنه باید به درست بودن اون مسیر ایمان داشته باشه ....

    وجود این شکاف وفاصله چندین هزارپایی منو به شک انداخت مثل یه زلزله توی فکرم بود یه گسل بزرگ مثل گسلهای تهران توی ذهنم به وجود آورد

    چرا این همه اختلاف ؟

    آیا واقعا تصمیم من درسته؟

     من کجا میرم ؟

    اونها کجا؟

     اگه مسیرمن درسته پس سرآدم مذهبی ها کلاه رفته!!

     اگه مسیراونها درست باشه من ضرر کردم؟؟؟؟؟

    هر دوگروه ازجنس سنگ وشیشه به مسیرشون ایمان دارن که درسته .

     کدومشون راست میگن ؟

     من باید چی کارکنم دوست ندارم ضررکنم. توی هیچی...

    یاد حرف خودم افتادم ....

    می رم دنبال یه خدامی گردم .....

    بازهم گوشتان رابگیرین  ته دلم خیلی دوست داشتم اون خلامعنوی که داشتم یه جوری پربشه که به آزادی هايم لطمه نخوره ازطرف دیگه یه چیزقوی ازته ته ته  وجودم نگاهم می کرد یه روزبهش گوش دادم دیدم خیلی دوست دارم به یه چیزی ایمان داشته باشم ویه چیزی رابه عنوان قدرت بزرگتر بپذیرم وبپرستم احساسم بهم گفت این را امتحان کنم تاببینم آرامش این جوری چه مزه ایه!!

     ازاونجایی که من دوست ورفیق زیاد داشتم رفتم دنبال دوستای مسیحی ام ... عموی یکی ازدوستام کشیک یکی ازکلیساهای تهرانه این دفعه دنبال یه خدای خوب می گشتم که منو قبول داشته باشه!!!

     همین جوری که هستم نه این که ازم بخواد کاری بکنم...

     زورنگه ومحدودم نکنه.

     چندین بار رفتم کلیسا همراه دوستانم خیلی خوب بود داشتم به این فکر می کردم که همون گم شده منه ...

    عموی دوستم ازمن خیلی خوشش آمده بودیه شب شام منو دعوت کرد خونشون منم رفتم ووووااااییییییی چه میزشامی !!! به به!! چقدرقشنگ بود لحظه ایی که دعامی کردن اشک توی چشمامم حلقه زده بود گرچه دلم می خواست زود تموم بشه خیلی گرسنه بودم...

    یه فضای معنوی شیک مدرن سرمیزشام همه چیزبود ازمسیح به صلیب کشیده شده /حضرت مریم /کتاب انجیل/ گوشت خوک سرخ شده/ شراب و....وخوشمزه ترین چاشنی موجود که دراصل غذای اصلی من بود

    صحبتهای پدرروحانی ازدین مسیح بود ... اوه چه برقی میزد حرفاش/ داشتم مطمئن می شدم ازاینکه اگه مسیحی بشم هم به معنویتی که دوست داشتم می رسم وهم راحت وآزاد م ومحدودیت ندارم هم آرامش دارم تازه یه خدای مدرن به روز آپ تو دیت پیداکردم .

     تصمیم قطعی شد باچند تاازدوستام صحبت کردم قرارشد که بعداز من اونها هم مسیحی بشن باچند تادیگه ازدوستام صحبت کردم اونها گفتن نه هییییییی!!!

    بده زشته خجالت بکش تو ساداتی این کار رانکن ای بابا این هم ازاون حرفای دست وپا گیره که آدم رامی بنده من میخوام ازقید وبند رها وآزادباشم. تصمیم راگرفتم قرارشد که چندروزدیگه برای غسل تعمید برم کلیسا تایه زندگی جدید ی راباخدایی که تازه پیداش کرده بودم شروع کنم .

    قبلش با دوستام جاتون خالی رفتیم مسافرت شمال کناردریااستان گلستان ومشهد من اولین بارم بودکه می رفتم مشهد خلاصه نزدیکای صبح بود برگشتیم هتل منم خیلی خسته وکلافه بودم چون خوراکی هم زیاد خورده بودم دلم می خواست یه کم قدم بزنم سبک بشم وگرنه خوابم نمی برد...

    همین طوری که داشتم بی هدف راه می رفتم یکدفعه صدای اذان صبح راشنیدم ولی این دفعه بادفعات قبل خیلی فرق داشت یه چیزی توی دلم مثل آب درحال جوشیدن قل قل می کردنمی دونم چرا این طوری شده بودم.

    دست وپام می لرزید به اطرافم نگاه کردم دیدم توی حرم امام رضاع دارم قدم میزنم.

     رفتم داخل یه حالی شده بودم که قابل گفتن نیست مثل اینهایی که برق گرفته شون تنم می لرزید وخیس عرق شده بودم ...

    سنگینی نگاهی روحس می کردم انگارآقا امام رضا داشت منو نگاه می کردوصدام می کرد که برم پیشش ناخودآگاه زدم زیرگریه نمی دونم چی شده بود که این دختر لوس مغرورمتکبر این قدراحساس کوچکی می کرد خرد شدم وقتی حرم رادیدم احساس کردم احساس کردم یه چیزی توی قلبم شکست وفروریخت صداشو شنیدم .

     به خدا یه چیزی توی قلبم شکست  من من صدای ریختنشو شنیدم...

     داشتم با امام رضا ع صحبت می کردم وبهش می گفتم که ازاین جا برم میخوام برم مسیحی بشم  .....

     محیط حرم برام خیلی آشنا بود انگار که من سالهاس مال اون حرم بودم مثل کبوترهاش اونجا لونه داشتم ولی گمش کرده بودم یه جای آشنا یه جای امن یه جای بی ریا جایی که ازهرجای دیگه احساس می کردم بیشتر به من متعلقه...

    تازه برای اولین باربود که داشتم خجالت میکشیدم چادر راحسابی دورخودم پیچونده بودم نمی دونستم باید چجوری سرم کنم

    خلاصه تانمازصبح تموم بشه باتمام آرایشی که داشتم ولاک ناخن رفتم وضو گرفتم برگشتم ودوباره نگاه می کردم وجودم گرم میشد یه حرارت یه گرمای وصف ناپذیر مثل کسی که ازتوی یخ بندان آمده باشه به یه محیط گرم وبه یه منبع گرما رسیده باشه ...

     هرلحظه ازلحظه قبل محکم تر می چسبیدم به جایی که بودم احساس می کردم دیگه نمی تونم تکون بخورم میخ کوب شده بودم  حتی موهام رگهای بدنم وپوستم می لرزید .

    اصلا دلم نمی خواست برم بیرون ازحرمولی چون دیرکرده بودم سریع برگشتم وخوابیدم ....

     توی خواب دیدم که دارم راه میرم این بار توی یه باغ سرسبز بزرگ بودم قشنگترین جای این باغ یه تپه فوق العاده زیبا بود که زیر سایه درختان بلند یه تخت خیلی قشنک اونجا بودمثل تخت پادشاهی که توی فیلمها نشون میده البته ازاون هم قشنگترهمه چیز اونجا یه جنس دیگه داشت همه چیز یه جور خاصی لطیف بود جلوی تخت یه میز خیلی شیک که انواع میوه هایی که تاحالا ندیده بودم روی آن بود روی تخت هم امام رضا علیه السلام نشته بود صورت مبارکش اینفدرنورداشت که نتونستم روی ماهشو ببینم منو صداکردبازهمون حالت توی حرم را داشتم یه حالت خاص همراه بااحترام زیاد منو بغل کرد مثل بچه های 4 و 5 ساله منم سرمو گذاشتم روی شونه اش وروی پای مبارکش نشسته بودم  نگاهش می کردم واشک می ریختم  ازمن پرسید چی می خوایی؟ سرموانداختم پایین وهیچی نگفتم دست نوازش سرم کشید ومنو بوسید ودرگوشم زمزمه ایی رانجواکرد ولی حیف که یادم نموند چی فرمودند همین طور که درآغوش ایشان بودم ازخواب بیدارشدم

    یه جور خاصی بودم دلم می خواست تنها باشم وفکرکنم به اتفاقاتی افتاد ....

    وقتی برگشیتم تهران باید فرداش می رفتم کلیسا برای انجام مراسم  کلیسایی که بهش اون همه وابستگی داشتم برام مثل یه چاه تیره وتار شده بود یعنی توی فکرم توی ذهنم هروقت به کلیسا فکر می کردم تجسمش برام یه چاه تاریک بود که باید ازش فاصله می گرفتم

      یک شبه تمام نقشه هامو گذاشتم کنار تاحالا هیچ وقت به این وضوحی چیزی راندیده بودم چرا باید وقتی کلیسا برام یه چاهه برم توش؟

     زنگ زدم به دوستم وبه هر دروغی که شده بود یه بهانه تراشیدم که نمی تونم بیام باشه برای بعد....

     خلاصه بعدازکلیسا نوبت دوستام بود دیگه حسی نسبت بهشون نداشتم جزاین که برام غریبه بودن ومیلی نسبت به اونها دروجودم نبود وباید قطع ارتباط می کردم دونه دونه همشون راگذاشتم کنار.

     چقدرسخت بود تک وتنها مونده بودم وآواره که چی کارباید بکنم .

    به خودم گفتم حالا وقتشه یه جورایی برم سراغ یکی ازاین آخوندها باهاشون حرف بزنم راهنماییم کنن چشمتون روزبد نبینه پناه برخدا ازاین موجودات انگار بایه سگ نجس دارن برخورد می کنن خیلی دلم گرفت به خدا گفتم این هم وقتی که خودم میرم پا پیش می زارم تحویل بگیر خدا....... 

     بعدازچند روز با یکی ازخادمهای امام رضا درتهران آشنا شدم  خیلی کمکم کرد ... حالا نوبت به مرحله بعد بود بعدازکلیسا ودوستام ویه راهنما ... بازنوبت به خودم رسید برام یه مسافرت پیش آمد ((((عمره مفرده)))) توی خواب هم نمی دیدم دراین سفرهم اتفاقاتی برام افتاد ومنو مصمم ترکرد تامسیرجدید زندگیمو که بهم هدیه دادن باجدیت ادامه بدم ودرادامه مسیرهم این دفعه نوبت حاج آقا داوودیه... یاعلی خسته نباشید ازخوندن




     



    نظرات ديگران ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [8/3/1387- 2:30 ع] خاطرات حاج اقا(پارتي در شب اربعين)
    [2/3/1387- 10:39 ص] خاطرات حاج اقا(عرفان فلفلي حاج اقا درهند)
    [22/7/1386- 12:43 ع] حاج اقا داودي برگشت(خاطره اي متفاوت)
    [1/3/1386- 10:53 ص] خاطرات حاج اقا(ملاقات باامام زمان عج)
    [29/1/1386- 1:29 ع] خاطرات حاج‏ آقا
    [19/1/1386- 1:33 ع] نهي ازمنکرحاج آقاداودي(خاطرات حاج آقا)
    [18/9/1385- 11:57 ص] خاطرات حاج اقا 14 ((قرار حاج‏اقا با دوست دختر و پسرها ي اصفهان))
    [15/7/1385- 3:23 ع] خاطرات حاج آقا 11 (امام حسن (ع) در جمکران))
    [13/6/1385- 2:46 ع] خاطرات حاج اقا 10(دانمارک بهتر است يا امام رضا ) امام رضا 2
    [31/4/1385- 5:43 ع] خاطرات حاج اقا 8 ( دختران دانشگاه بايد اسلحه حمل نمايند)
    [19/4/1385- 3:30 ع] خاطرات حاج اقا 7 (دلم مي خواهد دختران با حجاب را بادستان خود خفه
    [31/3/1385- 11:35 ص] خاطرات حاج‌آقا 6 ( مارمولک)
    [آرشيو شده ها]