يادم مي آيد سال ۷۶ بود که اولين بار ديدمش خيلي دوست داشتني و مهربان به نظر مي رسيد گاهي که به تو نگاه مي کرد خجالت مي کشيدي و سرت را پايين مي انداختي در چشمان زيبايش حکايت ها نهفته بود.
به اندازه اي بي ريا بود که باورت نمي شد اينهمه صاحب کمالات جذاب باشد. بعضي وقتها فکر مي کردم چطور مي توانم خودم را به او نزديکتر کنم شما هم بودي حتما عاشقش مي شدي! لبخندش خلاصه ي خوبي ها بود.
اين شعر را براي اين عزيز دلم سرودم:
دلي به وسعت بهانه داشت
و زير پرده ي غرور
نجيب بود
ولي چه زود
سبز زرد شد
به مسجد و مناره و دل و غريبه و وضو
همه قسم
همه قسم ستاره بود
ولي چه زود
از کلاس درس و مدرسه
برفت تا ميان ماندگان
بماند و براي ماندگان
فسون کند
شادي روح اين استاد عزيز حضرت آيت الله سيبويه (ره) صلوات
سعي مي کنم خاطرات از اتفاقات شگفت انگيزي که با ايشان داشتم برايتان
تعريف کنم