[ و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است که چون بر معاويه در آمد و معاويه وى را از امير المؤمنين ( ع ) پرسيد ، گفت : گواهم که او را در حالى ديدم که شب پرده‏هاى خود را افکنده بود ، و او در محراب خويش بر پا ايستاده ، محاسن را به دست گرفته چون مار گزيده به خود مى‏پيچيد و چون اندوهگينى مى‏گريست ، و مى‏گفت : ] اى دنيا اى دنيا از من دور شو با خودنمايى فرا راه من آمده‏اى ؟ يا شيفته‏ام شده‏اى ؟ مباد که تو در دل من جاى گيرى . هرگز جز مرا بفريب مرا به تو چه نيازى است ؟ من تو را سه بار طلاق گفته‏ام و بازگشتى در آن نيست . زندگانى‏ات کوتاه است و جاهت ناچيز ، و آرزوى تو داشتن خرد نيز آه از توشه اندک و درازى راه و دورى منزل و سختى در آمدنگاه . [نهج البلاغه]
کل بازديدها:----86205---
بازديد امروز: ----131-----
بازديد ديروز: ----148-----
جستجو:
خاطرات دوست حاج آقا - خاطرات باور نکردني يک حاج اقا
  • درباره من
  • لوگوي وبلاگ
    خاطرات دوست حاج آقا - خاطرات باور نکردني يک حاج اقا

  • پيوندهاي روزانه




  • خاطرات حاج آقا[37]
    متفرقه[6]
    خاطرات رهبري[4]
  • مطالب بايگاني شده
  • لينک دوستان من
    به نام وجود باوجودي که وجودبي وجودم زوجود با وجودش شده موجود
    اميدزهرا
    انتظار
    مذهبي
    ازدواج موقت وچالش ها
    طلبگي و دنياي عشق
    کالبد شکافي جون مرغ تا ذهن آدميزاد !
    آدمک ها
    سوتک
    عاشقان علي و فاطمه
    شيعه مذهب برتر
    احساس با تو بودن
    گنجينه قصار
    شاهد
    حرفاي خودموني من
    بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم ...
    ياد داشتهاي يک گل پسر
    کربلاي جبهه ها يادش بخير... !
    ....چند کيلو اميدواري .....

    ● بندير ●
    زير آسمان خدا
    پاییزی
    براي اولين بار ...
    او براي دم هر ثانيه ام رحمتي بود عظيم
    خاطرات خاشعات
    در دانشگاه تهران چه مي گذرد؟!
    وبلاگهاي قرآني
    .:: گاواره ::.
    ألا إنَّّ حِزبَ الله هُمُ الغالِبُون
    پاک ديده
    ((اباصالح رو حي فداک))
    خلوت تنهايي
    مسيح انديمشک
    قصه بچه بسيجي
    عمره دانشجويي_2 واحد
    باسيدعلي‏تافتح‏قدس‏ومکه
    همسفر حاضري؟کوله پشتيت آماده‏ست؟
    مسافر
    مرواريدي در صدف
    عرفان gnosticize و جنبش هاي نوپديد معنوي
    وقايع
    آبدارچي
    پروژه رايگان دانشگاهي
    حقيقت بهائيت
    تکبير
    سخنان حکيمانه يک پسر ديوانه!
    سئوالهاي منتظر جواب
    آشتي کنون با ...
    پيامبر اعظم
    نگاهم براي تو
    ماماني هستي
    در تکاپوي انديشه
    آخوندها از مريخ نيامده اند
    این همینه...همین...نه بیشتر نه کمتر
    دفتر خاطرات
    دوستان همدم
    بازي بزرگان
    همه چيز و هيچ چيز
    رضوان
    دين و فرهنگ
    نافذ
    اللهم عجل لوليک الفرج
    شيخ بي چراغ
    عشق الهي: نگاه به دين با عينک عشق و عاشقي
    اخرين خبرهاي فوري از لبنان
    اخبار لحظه به لحظه از لبنان
    اراک دانلود
    صبح
    آلا
    فقيه
    بهلول
    زن مسلمان
    شهر حماسه
    دل نوشت

    سلام بچه ها
    خدايا کمک ام کن
    استشهادي
    بيا بگرد بخونه
    مهرنما
    مهرنما
    ناگفته هاي يک حاج آقا (وبلاگ اصلي خودم)
    ناگفته هاي يک حاج‏آقا
    سفره ي اذون
    سالهاي دور از تو
    به وسعت دنيا
    تعقل و تفکر
    نوشته هاي يغما
    حرف هايي که بردل ماند
    دلتنگي هاي يک طلبه
    ازدواج موقت
    منتظران يوسف فاطمه
    يا صاحب العصر و الزمان
    به ياد او
    شهداي کوهسرخ مکي
    خاطرات يک ني ني کوچولو
    اخلاق زنا شويي
    حديث براي قرن 21
    پرسمان
    موسسه فرهنگي دارالقرآن الکريم - ستاد پاسخگويي به سوالات
    آينه بيست در بيست
    *خدا ؛ دوستت دارم*
  • لوکوي دوستان من
  • اوقات شرعي
  • اشتراک در وبلاگ

    نام:

    ايميل:

     
  • وضعيت من در ياهو
  • + خاطرات حاج اقا 15 (نماز عاشورايي وسط اتوبوس)
    نويسنده: حاج اقا داودي يکشنبه 22/11/1385 ساعت 1:29 عصر


    قرار بود  ماه  محرم امسال براي به ايلام  برويم. خوب  کمي اضطراب داشتم .  حدود ده نفر از  طلابي که قرار بود جهت تبليغ ماه محرم به ايلام بيايند دراتوبوس همراه ما بودند.


    سوار اتوبوس شديم با توکل به حضرت دوست که هرچه هست از اوست راه افتاديم.


    نزديک اي غروب  شد که يکي از بچه ها گفت :((بابا مگه قرار نيست ما تبليغ نماز برويم خوب الان اول  وقت نماز است به راننده بگوييد توقف نمايدنمازبخوانيم))


    يکي ديگر از بچه ها بر روي صندلي پشت سريمان نشسته بودگفت:(( بابا راننده  ساعت 9:30 شب  براي نماز  نگه مي دارد تازه نماز اول وقت براي زماني است که انسان مشکلي نداشته باشد ضمنا اگر يک دو ساعتي نماز تاخير بيفتد زمين که به آسمان نمي رسد.))


    من گفتم :(( اما پس چرا امام حسين (ع) در ان وضعيت جنگ نماز اول وقت خواند؟ در حالي که مي توانست صبرکندتا جنگ تمام شود يا حداقل مي توانست نماز را انفرادي و يکي يکي بخوانند و اگر اين کار را هم کرده بودندهيچ کس هم بر اقا ابا عبدالله الحسين (ع)خرده نمي گرفت. چون وسط ميدان جنگ بود ولي اقاامام حسين(ع)نماز اول وقت، وعجيب تر انکه نمازجماعت را حتي وسط ميدان جنگ برگزار کرد.فکر نکنم وضعيت ما از وضعيت اقا امام حسين(ع)بدتر باشد.))


    بالاخره قرار شد به راننده بگوييم براي نماز اول وقت اولين مسجد توقف نمايد.براي  همين يکي از بچه از صندلي خود بلند شد و به طرف راننده رفت که با او صحبت کند.


    اما از اقاي  راننده برايتان بگويم قيافه ماشالله ورزشکاري و چهارشانه باقد بلند که انگار مي خواست سرش به سقف اتوبوس بخورد.با سبيل هاي  کلفت و تيپي قلداري بطوري که فکر کنم رئيس همه شوفر قلدرهاي خط خودشان بود.به نظر بنده حقير اگر يک مشت به کسي مي زد ديگري چيزي از او باقي نمي ماند


    اماوقتي يکي از بچه ها با او صحبت کرد که در صورت امکان در يکي ار روستا ها که مسجد است براي نماز اول وقت توقف بفرمائيد.


     راننده گفت:(( نه خير نمي شه برو بشين سرجات ساعت 9:30 وقت شام خواستي نمازت را بخوان ))


     وقت بچه هاديدندبنده خدا دست خالي برگشت . يکي ديگر از بچه ها بلند شد گفت:((من راضيش مي کنم .))و جلو اتوبوس رفت که اقاي راننده صحبت کند که يهو صداي داد و بيداد راننده بلند شد که : (( برو بچه جون اعصاب ومعصاب ندارم مي زنم ...!))


    وقتها بچه ها در حالي که  مثل لشکري که با شکست از جنگ برگشته وداردعقب نشيني مي کند ناميد روي  صندلي اتوبوس افتادند.


    يک لحظه يک فکر اي کي يوساني به ذهن من رسيد . بلند شدم وسط اتوبوس با صدايي که که ارزش شنيدن و برنده شدن در مسابقات  قراني هم دارد اذان دلنشيني  گفتم(راستش رابخواهيد خودم هم حسابي کيف کردم خوب ديگه اخلاص که نباشد همينجوري ديگه)همه مردم برگشتند و با تعجب نگاه کردند راننده هم که از تعجب داشت  شاخ در مي اورد اصلا نگاهش را از اينه بر نمي داشت گفتم الان است که تصادف را کرديم و ...


     تازه طلبه هاي ديگر هم که در اتوبوس بودندهاج و واج با تعجب داشتند به من نگاه مي کردند يک کم اضطراب من را گرفت.پيش خودم گفتم بابا شما رفقا چرا داريد چپ چپ نگاه مي کنيدکه رسيدم به اشهد ان محمد رسول الله ناگهان صداي صلوت بلند مردم در اتوبوس پيچيد انگار يادشون رفته بود در اتوبوس هستند شايد انگار اتوبوس شده بود مسجد جامع جاده .


    صلوات دوم را بلند تر همراه با  با عجل فرجهم فرستادند.


    اذان  تمام نشده به نزديکي يک روستا رسيديم. احساس کردم سرعت اتوبوس کم شد در حال اذان گفتن فکر کردم در جاده تصادف و راه بندان شده براي همين اتوبوس دارد نگه مي دارد اما يک صداي بلند از جلو اتوبوس امد  اقاي راننده بود که با صداي کلفت و قلدريش گفت:(( بابا اي ول! دمت گرم! ما که جلو شما کم اورديم. اين هم مسجد! نماز اول وقتيهاش زود بپرن پايين. يا علي بگو ديگه دير ميشه))


    به نقل از يکي از طلاب اصفهان در تبليغ محرم امسال


     


     


    نظرات ديگران ( )

  • + خاطرات حاج اقا ۱
    نويسنده: حاج اقا داودي سه‏شنبه 30/3/1385 ساعت 2:35 عصر


    ماه رمضان رفته بودم تبليغ


    هوا خيلي  گرم بود به طوري که بسختي مردم روزه مي گرفتند .


    بعد از افطار منبر رفتم و شروع کردم به حرف زدن گرم صحبت بودم که يکي از وسط مجلس بلند شد گفت :


    (( حاج آقا معلوم که سحري حسابي غذا خوردي افطار هم منزل يکي دعوت بودي بعداز ازظهر هم حسابي استراحت کردي اين همه حرف مي زني ! من ديشب سحري نخوردم ظهر هم سر کار بودم افطار هم آش ترش خوردم بابا زود دعا بخون مي خوايم بريم بخوابيم!))


    من که نمي دونستم چي بهش بگم گفتم : والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته


    شما بودي چي  کار مي کردي!!!!؟؟؟؟؟


    به نقل از يکي از روحانيون عزيز


    نظرات ديگران ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [8/3/1387- 2:30 ع] خاطرات حاج اقا(پارتي در شب اربعين)
    [2/3/1387- 10:39 ص] خاطرات حاج اقا(عرفان فلفلي حاج اقا درهند)
    [22/7/1386- 12:43 ع] حاج اقا داودي برگشت(خاطره اي متفاوت)
    [1/3/1386- 10:53 ص] خاطرات حاج اقا(ملاقات باامام زمان عج)
    [29/1/1386- 1:29 ع] خاطرات حاج‏ آقا
    [19/1/1386- 1:33 ع] نهي ازمنکرحاج آقاداودي(خاطرات حاج آقا)
    [18/9/1385- 11:57 ص] خاطرات حاج اقا 14 ((قرار حاج‏اقا با دوست دختر و پسرها ي اصفهان))
    [15/7/1385- 3:23 ع] خاطرات حاج آقا 11 (امام حسن (ع) در جمکران))
    [13/6/1385- 2:46 ع] خاطرات حاج اقا 10(دانمارک بهتر است يا امام رضا ) امام رضا 2
    [31/4/1385- 5:43 ع] خاطرات حاج اقا 8 ( دختران دانشگاه بايد اسلحه حمل نمايند)
    [19/4/1385- 3:30 ع] خاطرات حاج اقا 7 (دلم مي خواهد دختران با حجاب را بادستان خود خفه
    [31/3/1385- 11:35 ص] خاطرات حاج‌آقا 6 ( مارمولک)
    [آرشيو شده ها]