قرار بود ماه محرم امسال براي به ايلام برويم. خوب کمي اضطراب داشتم
. حدود ده نفر از طلابي که قرار بود جهت تبليغ ماه محرم به ايلام بيايند دراتوبوس همراه ما بودند.
سوار اتوبوس شديم با توکل به حضرت دوست که هرچه هست از اوست راه افتاديم.
نزديک اي غروب شد که يکي از بچه ها گفت :((بابا مگه قرار نيست ما تبليغ نماز برويم خوب الان اول وقت نماز است به راننده بگوييد توقف نمايدنمازبخوانيم))
يکي ديگر از بچه ها بر روي صندلي پشت سريمان نشسته بودگفت:(( بابا راننده ساعت 9:30 شب براي نماز نگه مي دارد تازه نماز اول وقت براي زماني است که انسان مشکلي نداشته باشد ضمنا اگر يک دو ساعتي نماز تاخير بيفتد زمين که به آسمان نمي رسد.))
من گفتم :(( اما پس چرا امام حسين (ع) در ان وضعيت جنگ نماز اول وقت خواند؟ در حالي که مي توانست صبرکندتا جنگ تمام شود يا حداقل مي توانست نماز را انفرادي و يکي يکي بخوانند و اگر اين کار را هم کرده بودندهيچ کس هم بر اقا ابا عبدالله الحسين (ع)خرده نمي گرفت. چون وسط ميدان جنگ بود ولي اقاامام حسين(ع)نماز اول وقت، وعجيب تر انکه نمازجماعت را حتي وسط ميدان جنگ برگزار کرد.فکر نکنم وضعيت ما از وضعيت اقا امام حسين(ع)بدتر باشد.))
بالاخره قرار شد به راننده بگوييم براي نماز اول وقت اولين مسجد توقف نمايد.براي همين يکي از بچه از صندلي خود بلند شد و به طرف راننده رفت که با او صحبت کند.
اما از اقاي راننده برايتان بگويم قيافه ماشالله ورزشکاري و چهارشانه باقد بلند که انگار مي خواست سرش به سقف اتوبوس بخورد.
با سبيل هاي کلفت و تيپي قلداري بطوري که فکر کنم رئيس همه شوفر قلدرهاي خط خودشان بود.به نظر بنده حقير اگر يک مشت به کسي مي زد ديگري چيزي از او باقي نمي ماند
.
اماوقتي يکي از بچه ها با او صحبت کرد که در صورت امکان در يکي ار روستا ها که مسجد است براي نماز اول وقت توقف بفرمائيد.
راننده گفت:(( نه خير
نمي شه برو بشين سرجات ساعت 9:30 وقت شام خواستي نمازت را بخوان ))
وقت بچه هاديدندبنده خدا دست خالي برگشت . يکي ديگر از بچه ها بلند شد گفت:((من راضيش مي کنم .))و جلو اتوبوس رفت
که اقاي راننده صحبت کند که يهو صداي داد و بيداد راننده بلند شد که : (( برو بچه جون اعصاب ومعصاب ندارم
مي زنم ...!))
وقتها بچه ها در حالي که مثل لشکري که با شکست از جنگ برگشته وداردعقب نشيني مي کند ناميد روي صندلي اتوبوس افتادند. 
يک لحظه يک فکر اي کي يوساني
به ذهن من رسيد . بلند شدم وسط اتوبوس با صدايي که که ارزش شنيدن و برنده شدن در مسابقات قراني هم دارد اذان دلنشيني گفتم(راستش رابخواهيد خودم هم حسابي کيف کردم خوب ديگه اخلاص که نباشد همينجوري ديگه)همه مردم برگشتند و با تعجب نگاه کردند
راننده هم که از تعجب داشت
شاخ در مي اورد اصلا نگاهش را از اينه بر نمي داشت
گفتم الان است که تصادف را کرديم و ...
تازه طلبه هاي ديگر هم که در اتوبوس بودندهاج و واج با تعجب داشتند
به من نگاه مي کردند يک کم اضطراب من را گرفت
.پيش خودم گفتم بابا شما رفقا چرا داريد چپ چپ نگاه مي کنيد
که رسيدم به اشهد ان محمد رسول الله ناگهان صداي صلوت بلند مردم در اتوبوس پيچيد انگار يادشون رفته بود در اتوبوس هستند شايد انگار اتوبوس شده بود مسجد جامع جاده .
صلوات دوم را بلند تر همراه با با عجل فرجهم فرستادند.
اذان تمام نشده به نزديکي يک روستا رسيديم. احساس کردم سرعت اتوبوس کم شد در حال اذان گفتن فکر کردم در جاده تصادف و راه بندان شده براي همين اتوبوس دارد نگه مي دارد اما يک صداي بلند از جلو اتوبوس امد اقاي راننده بود که با صداي کلفت و قلدريش
گفت:(( بابا اي ول! دمت گرم! ما که جلو شما کم اورديم. اين هم مسجد! نماز اول وقتيهاش زود بپرن پايين. يا علي بگو ديگه دير ميشه))